برای پایان بخشیدن به خاطرات چهار دهه از عمرم که همچو غباری تیره، بر تاروپود ذهنم چنبره بسته بود، پای پنجره اتاقم ایستادم، آن را گشودم، با چوب‌دستی شروع به تکاندن قالی ذهنم میکنم، می‌خواستم از بند تمامی آژیرهای ممتد وضعیت قرمز دوران جنگ رهایی یابم، از آن هول و ولاها، می‌خواستم با تمام آنچه در این سال ها بر ما رفت، برای همیشه خداحافظی کنم، با مسافران به مقصد نرسیده اتوبوس دانشگاه شریف، با حادثه‌ای که می‌خواست برای اتوبوس کانون نویسندگان پیش آید، با مسافران هواپیماهای زیادی که طی این چند سال به علت فرسودگی‌های قطعات هواپیما هیچ‌گاه به خانه برنگشتن، به دخترکانی که در اوج کودکی و نشاط، تن و دست‌هایشان اسیر بخاری‌های واژگون شده در کلاس درس شد و شاید شور خندیدن را برای همیشه از دست دادند، هر چه با چوب‌دستی‌ام بیشتر بر این تخته قالی به‌ظاهر پرنقش‌ونگار، محکم‌تر می‌کوبیدم، غباری سیاه‌تر به هوا بر می‌خواست و روی تمام برگ‌های درخت بزرگ توت زیر پنجره‌ام می‌نشست.
می‌خواستم رها شوم از این‌همه سیاهی و خاطراتی که جانم را همچو خوره می‌خورد، چوب‌دستی‌ام را به کناری انداختم، احساسی شبیه به سبکی درجانم جریان یافت، شالم را سر کردم، هوا خوب بود، کوچه هم خلوت، دو سه بار با سنگریزه‌ای که جلو پایم سبز شده بود، کوچه را بالا و پایین رفتم، دهانم گس شده بود، پای درخت توت ایستادم، توت‌های درشتش همیشه رهگذران را به پای خود می‌کشاند، چند تا از میوه‌هایش را با دست، از کنار برگ‌های سبز و پهنش جدا کردم، همه را باهم در دهانم گذاشتم و لحظه‌ای بعد همه را پای ریشه‌های تنومند فرورفته در زمین برگرداندم. گویی همه‌شان غم درون مرا به خود گرفته بودند، تلخ بودند، تلخ!