عمو نوروز

عمو نوروز

پنج شش‌ساله بودم و خرید کردن را تازه یاد گرفته بودم. البته با پول خرد، در حد دو ریال، اوج ولخرجی ای که می‌تواستم بکنم می‌رسید به پنج ریال.
باعث‌وبانی این وارد شدن من به امر خرید، عمو نوروز بود. پیر مردی فرتوت، با گاری‌دستی فرتوت‌تر از خودش. او هرروز لنگان‌لنگان هم که شده بود خودش را به محله ما می‌رساند. ازآنجایی‌که این محل، پر بود از بچه‌های دبستانی، گاری‌اش را کنار سایه‌ای، پارک می‌کرد و با صدایی که برای اهل محل آشنا بود، بچه‌ها را از هر گوشه‌کنار حتی اتاقی هم که سرگرم بازی بودند، به کوچه می‌کشاند.
قامت بلند خمیده شده‌اش را برای چند صباحی هم که شده بود راست نگاه می‌داشت و گویی می‌خواهد اذان بخواند، دست راستش را کنار گوشش می‌گذاشت و با صدایی پر خس، بانگ می‌زد شکلاااااااات خوشمززززززززه داریم، نون قندی، تخمه آبگردان وووووو.
با قطع شدن صدا، تپ و تپ های دمپایی‌های بچه‌های کوچه که در حال سبقت از یکدیگر برای رسیدن به گاری سحرآمیز بودند به گوش می‌رسید. من، خودم با همه مخالفت‌های ماما، با تهیه اولین دوریالی درحالی‌که رخت نازک دوبنده‌ای بر تن داشتم و با هر بار دویدن به علت باریکی شانه‌ها بندها سر می‌خوردند و روی بازوهایم می‌افتادند می دویم به سوی عمونوروز.
گاهی بین راه، از شدت عجله، یکی از دمپایی‌هایم از پایم جدا می‌شد و ناچار می‌شدم به عقب برگردم تا دوباره لنگه دمپایی جامانده از حضور درصحنه را، با خودم همراه کنم. پس به‌سوی گاری می‌دویدم، این میان صدای النگوهای رنگی پلاستیکی که در دستم بود با چنان ذوقی به ایجاد صوت‌های در هم و برهم می‌پرداختند که شادی‌ام را پایانی نبود.
دیدن همه بچه‌ها و از سرو کول پیرمرد بالا رفتن، پای مادرها را یکی به یکی به کوچه باز می‌کرد که با غرولند کردن ما را از دور گاری سحرآمیز به کناری می‌زدند تا عمو نوروز با ساختن قیف‌های کوچکی که از کندن دفتر مشق‌ها و پیچاندن آن به دور انگشتانش تهیه می‌کرد، یکی یکی، قیف در دست، از کنار گاری دور می‌شدیم.
عمو نوروز هنوز کوچه را تمام نکرده بود قیف‌های خالی در دست با چشمانی منتظر دوباره آرزو می‌کردیم فردا بازگردد. هنوز فردایی را که عمو نوروز نیامد را به یاد دارم، همه با دوریالی‌هایی در کف دست، منتظر بودیم تا بیاید و برایمان قیف درست کند و توی آن را با شکلات پر کند ولی ماما گفت:
– بچه‌ها بروید خانه، عمو نوروز رفت تو آسمونا
سؤال کردیم گاری‌اش را هم برد؟
پاسخ مان چشمان خیس مادر بود.

By |۱۳۹۸-۶-۲۰ ۱۸:۴۴:۱۸ +۰۰:۰۰شهریور ۲۰ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون ديدگاه

درباره نویسنده :

شاید علاقه عجیب من به بوی کاغذ تا نخورده، میل خط خطی کردنشان را از کودکی در من بیدار کرد، تا آنگاه که توانستم بنویسم، دیگر از خط خطی کردن دست بر داشتم، دوستش دارم، نوشتن را می گویم، درست بسان عبادت، قلم معبد من است. به معبدگاه من خوش امدید.

ثبت ديدگاه