با بچه‌های عضو شیر و خورشید و پیشاهنگی‌های مدرسه‌های استان خوزستان دریکی از شهرهای جنوبی اردو بزرگی برپاشده بود. فکر می‌کنم سالهای چهل‌وشش و هفت بود. بالباس‌های فرم به تن کرده و سرودخوانی به اردوگاه رسیدیم. آنجا بچه‌های بقیه شهرها هم آمده بودند. سرگروه‌ها را از بقیه جدا کردند و به آن‌ها توصیه‌های لازم را طبق مقررات نظام پادشاهی و چگونگی اجرای برنامه‌ها گوشزد کردند. قرار بود یک مسابقه طناب‌کشی بین بچه‌های دو ناحیه برگزار شود. ما با جثه‌های ریز و بی‌تاب سر از پا نشناخته خودمان را گرم می‌کردیم برای رقابتی پرهیجان و شکست گروه پیش رو. مسابقه با جیغ و فریاد و خنده شروع شد. بچه‌های پرزورتر و دارای جثه‌های بزرگ‌تر را جلو طناب پشت سر سرگروه و ما ریزه میزها را گذاشته بودند آخر. عکاس اردوگاه هم مشغول عکس گرفتن و بعد از چاپ شدن قرار دادن آن‌ها در صفحه مجله شیر خورشید. هر دو گروه در زورآزمایی تقریباً مساوی بودیم. مسئول اردوگاه که شاهد مسابقه و زورآزمایی بین دو گروه بود؛ شور و هیجان ولدت بالای آن‌ها را برای برد می‌دید و همبستگی بیشتر بچه‌های هر دو گروه را برای پیشتازی با اعلام تنفس و تشویقی آبکی از هر دو گروه، این بار خودش وارد گود شد انتخاب دو سرگروه از بین بچه‌های ناحیه دیگر و صحبت و قرار مداری که با آن‌ها کرد هر دو آن‌ها را در رأس دو گروه قرارداد. با شروع دوباره بازی و کمی پیچ‌وتاب گروه حریف با آمدن سرگروه جدید برنده شد. درحالی‌که بچه‌های گروه ما خیلی خودشان را به آب و اویش زده بودند، من و بقیه بچه‌ها فهمیدیم، سرگروه یک جورایی با ما همراه نیست برای دل‌خوشی گروه حریف. ولی بچه بودیم و ترسو. با همه بچگی می‌فهمیدیم بعد از صحبتی که رئیس اردوگاه با دو سرگروه جدید کرد، بازی بعد از چند بار تکرار شدن از شورا شوق افتاد. درسته که دفعه بعد مثلاً ما بردیم و دو بار دیگر انهاوو دوباره ما، ولی با فهمیدیم نارو خوردیم. یک جورایی چیزی سر جای خودش نبود. بعد از بازی وقتی به‌صف شدیم برای رفتن به ناهارخوری و گرفتن سینی‌های غذا، کنار ناهارخوری بزرگ اردوگاه دو سرگروه را دیدیم که در حال خوش‌وبش با یکدیگر و خوردن ساندویچ‌های کالباس بزرگ با نوشابه هستند. گرم صحبت باهم، شاید هم مشغول برنامه‌ریزی برای دوباره آمدن تو صف ما بچه‌ها. حالا که برمی‌گردم به آن روزهای دانش‌آموزی و اردو و همبستگی شیرین بین بچه‌ها و بعد بازگشت ازآنجاکه دیگر خبر آن‌چنانی از همبستگی نبود و دیدن جهان امروز و سرگروه‌هایی که انتخاب‌شده‌اند و می‌آیند، با ایجاد نفاق و چنددستگی، گاهی دست ما را بالا می‌برند، گاهی دست حریف و ما همچنان اندر خم یک کوچه‌ایم برای ذره‌ای دموکراسی، این واژه‌ای که در این سرزمین نفت‌خیز بس غریب است، با خودم نجواکنان می‌گویم تا کی ما باید تقسیم شدنمان را شاهد باشیم ؟راستی کی تمام می‌شود این بازی ؟این باختن‌ها به حریف ءءءو بردهای مصلحتی ءءکه به‌ظاهر با لبخند پیروزی بر لب عکس هم می‌گیریم. کی قرار است رئیس اردوگاه‌های جهان دست از سر ما بچه‌های پرشور تشنه آزادی بردارند ؟و بگذارند خودمان بازی را آن‌جور که هست به پایان ببریم. تا کی؟ کسی می‌داند؟
زمان زیادی می گذرد که باغبان در پی ماست تا سیب گاز زده افتاده برخاکی را که در دستانمان پنهان کرده ایم را از چنگمان در اورد.
یاد حمید مصدق بخیر
ومن اندیشه کنان سخت در این افکارمءءءءء