خورشید آخرین پیاله شراب گونه‌اش را سر کشید و با صحرا خداحافظی کرد، رفت تا مهتاب آرام‌آرام با هزاران فانوس بر صفحه آسمان صحرا نقش زند. هر چه آسمان صحرا سیه‌تر می‌شد، مهتاب فروزان‌تر، صحرا که از طلوع صبح، میزبان نور و گرمای سوزان خورشید بود اینک می‌رفت تا در حلول سپیده پذیرای مهتابی باشد که با خود کاروانی از نور دارد. صحرا سرشار از سکوتی رمزآلود است، سکوتی وهم‌انگیز که هزاران ناگفته دارد. تنها شب است که صحرا با باد درگیر می‌شود و سکوتش می‌شکند و به فریاد تبدیل می‌شود. باد از پشت کوه‌های غریب، یک‌باره نیمه‌های شب از راه می‌رسد. زوزه کشان، تن صحرا را زیروزبر می‌کند. شن‌های داغ اش را که اینک زیر نور مهتاب با خنک‌های شب هم‌بستر شده بودند غارت می‌کند. آنچه را که زینت صحراست. او فریاد می‌زند، یاری می‌طلبد، شاید که بارانی بیاید و دارایی‌اش نمناک شود و توان غارت را از باد برباید. این داستان هر شب اوست. فریاد او هر شب به گوش شب‌زنده‌دارانی می‌رسد که روی تخت‌های چوبی می‌نشینند تا شاهد هم‌آغوشی آسمان و زمین باشند. تا بشنوند صدای فریاد صحرایی را که نمی‌خواهد ماسه‌هایش به یغما رود. این‌سو و آن‌سو می‌دود و می‌جنگد برای حفظ میراث کویر. او زنی سخت گوش و مقاوم است که سال‌هاست زیر اشعه گرم و سوزان خورشید تا با نورش مهتاب شبانه دوباره جان گیرد و شب‌ها پاسدار حریم اجدادی‌اش باشد. نبرد صحرا و باد غائله‌ای است ختم ناشدنی که سکوت سحرآمیز صحرا را هر شب می‌شکند