پانزده ساله ام، صبح زود از خواب که بیدار می شوم حس می کنم حال خوبی ندارم. عجیب دلم می خواهد به جان دنیا غر بزنم، چشم می چرخانم، خانم جون تسبیح به دست پای میز صبحانه نشسته و در حال شکر گزاری است. حرصم را در می آورد، فکر می کنم آخر به چه چیزی در این دنیا شکر گزار است؟ از فرزندی که به خون دل بزرگ کرده بود و “شاه شمشاد قدان” اش بود و همین یکی دو سال پیش، به نیمه چهل سالگی نرسیده، ایستاد و نظاره گر خاک سپاری اش شد، به چشمانش که به زور، من را از مادرم تشخیص می دهد، به گوشی که تا هوار نکشی چیزی نمی شنود، به اینکه با این سن و سال خانه داماد زندگی می کند و حقوق مستمری شوهرش، بیشتر مایه خجالتش هست تا سرافرازی اش؟
از همان توی رختخواب داد می زنم: مادر جووون، میشه بپرسم به چی داری شکر می کنی؟ من امروز امتحان دارم از خدامه می مردم، امروزمو نمی دیدم!والا به خدا اعصابی داری تو؟
با آن عینک ذره بینی سرش را از کتاب دعایش بالا می آورد و می پرسد:
چی می گی، مادر؟
سلام به روی ماهت، به چشمون سیاهت، پاشو بیا صبحانه بخور ببین چه هواییه، چه صبح قشنگیه، نبودی برا نماز بیدار شده بودم، سپیده صبح چقدر دعات کردم امروز امتحانت رو خوب بدی. پاشو دست و صورتت رو بشور یه ماچی به من بده دلم حال بیاد.

حالم عوض میشود، دلم قرص می شود که امتحانم را خوب می دهم، مثل فشنگ می پرم و دست و صورتم را می شورم و سفت بغلش می کنم، می خندد، کیف می کند، کیف می کنم.
هیچ گاه نفهمیدم، خانم جون مکتب ندیده و مدیتیشن نرفته و در هیچ سمینار و نشست
جذبی شرکت نکرده، از کجای کتب مذهبی اش، برای ما از جهان بینی رنگین کمانی
می گفت، از شستن چشمها، از ستایش زیبایی های خداوند، از شکر گزاری هایی که باعث وفور نعمت می شد، از برداشتن عینک سیاه از روی چشمان مان و دیدن جهانی عاری از زشتی ها. نمیدانم خانم جون این جهان بینی زیبا را از لابلای قرآن جلد مخملی اش چگونه بیرون کشیده بود، که بعدها ما برای شنیدن بقیه آن صحبت های ناگفته، به چرخیدن تو دنیای اینترنت و یافتن کلاس هایی که بقیه حرفهای خانم جون را تکمیل کند روی آوردیم. حالا که دهه پنجاه زندگی ام را سپری می کنم، حس می کنم شور زندگی خانم جون در ما ریشه دوانده که دیگر هر روز صبح با حس عجیب شکرگزاری و عشق به جهان از خواب بیدار می شوم. اما، شما صبح ها چطور بیدار می شوید؟