ستاره شانس

//ستاره شانس

ستاره شانس

یک، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت، هشت
یک‌دو سه چهار پنج شش هفت هشت نه ده
یک‌دو سه چهار پنج شش هفت هشت نه ده یازده
شمارش ستاره‌ها کار هر شبمان بود تا خوابمان ببرد. بی‌بی می‌گفت این‌قدر بشمارید تا ستاره شانس بیاد، لبخند میزند و می‌رود.
ماهم تا صدای خروپف بی‌بی بلند می‌شد، می‌فهمیدیم، که از حکایت خبری نیست، زل می‌زدیم به آسمان، تا شروع به شمردن می‌کردیم، یک ستاره دیگر پیدا می‌شد، دوباره مجبور می شدیم از اول شروع کنیم . آسمان اهواز، پشت‌بام داشت. یعنی خانه عمو جان، پشت بام وحیاط بزرگی داشت که شب‌ها تا پاسی از شب گذشته، همگی روی پشت‌بام از این سر تا انتها ،غروب که می‌شد، آبپاشی درخت‌های مو و انجیر که تمام می‌شد، شروع می‌کردیم آب پاشیدن به درودیوار حیاط آجری تا گرمای ذخیره‌شده ظهر داغ رو از تن همه آجرهای دیوار پاک‌کنیم. بوی خنک شدنشان مستمان می‌کرد، تلویزیون چهارده اینچ سیاه‌وسفید بود که از پای کولر در طبقه پایین کول می گرفتیم و می آوردیم به پشت‌بام اگر در آن لحظه علاءالدین و چراغ جادو هم می‌آمدند و می‌گفتند چه آرزویی دارید؟ ما آرزو نداشتیم، خوشبخت‌تر از ماکسی نبود. باکمی خنک شدن هوا، بادی که از رودخانه کارون می‌آمد، بوی خرما، ماهی، را با خود داشت. بدو می‌رفتیم از تک اتاق گوشه بهارخواب، تشک‌ها را کشان‌کشان پهن کردن، تا خنک شوند. پارچ‌های قرمزرنگ آب یخ با کلی لیوان پلاستیکی رنگی بزم شبانه ما بود. پاکت کاغذی تخمه آفتابگردان هم هدیه هر شب عمو جان بود ولی قول می‌گرفت که اگر نریزید فردا هم جایزه دارید. ماهم از ترس نداشتن جایزه فردا خیلی از تخمه‌ها را باپوست می‌خوردیم. جنگ لعنتی که شروع شد، عمو جان، در خانه را قفل زد و رفتند. ما ماندیم و شبهای پرستاره‌ای، که پشت‌بامی نبود تا آن‌ها را به‌راحتی بشماریم، بی‌بی هم یک‌شب روی پشت‌بام خوابید صبح برای خوردن صبحانه بیدار نشد، پدر با عمو بی‌بی را بردند پیش پدر جان خودش، گفتند سلام رساند گفت پیش آقا جون راحت‌ترم، عمو جان قول داده بود جنگ که تمام شد، دوباره میریم روی پشت‌بام تا شما ستاره شانستان را پیدا کنید، جنگ خیلی طول کشید، زن‌عمو جان هم آن‌قدر دل‌تنگ حیاطش شد، که دنبال بی‌بی رفت، بعد از رفتن زن‌عمو جان، پشت‌بام هم از ترکش هایی که آنجا را خانه خودشان کرده بودند، ریخت، حالا سالهاست من هم چنان نگاهم به آسمان است، دنبال ستاره شانس ام ،شما چی//؟؟؟؟پیدایش کردید؟

By |۱۳۹۸-۷-۱ ۱۷:۵۲:۱۱ +۰۰:۰۰مهر ۱ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون ديدگاه

درباره نویسنده :

شاید علاقه عجیب من به بوی کاغذ تا نخورده، میل خط خطی کردنشان را از کودکی در من بیدار کرد، تا آنگاه که توانستم بنویسم، دیگر از خط خطی کردن دست بر داشتم، دوستش دارم، نوشتن را می گویم، درست بسان عبادت، قلم معبد من است. به معبدگاه من خوش امدید.

ثبت ديدگاه