از بوی اسپندی که از لابه‌لای درزهای حمام به مشامم خورد، فهمیدم، بعله، آقای داماد تشریف‌فرما شده‌اند که این‌جانب را به آرایشگاه تحویل دهند. درحالی‌که هنوز آب چلیکون بودم، با حوله‌ای که موهایم را در آن پیچانده بودم، با صدای هلهله مادر و خواهرهای همسرم بیرون آمدم. کلی خنده‌ام گرفته بود، حالا بعدها همه می‌گفتند ذوق کرده بودی!
ولی باور کنید، ازدواج‌های فامیلی، یه جورایی خنده داره، برا همین پسردایی که تا ماه گذشته، خودم در معیت مادر و خواهرش به خواستگاری دختری از دوستان دایی جان بود رفته بودیم و چقدر آنجا از آقای خواستگار تعریف کرده بودم که چنان است و چنین.
اما درراه بازگشت از خواستگاری مذکور، وقتی خواهر و مادرشان را پیاده فرمودند، من هم با شرمندگی گفتم:
– پسردایی جان، یه لطفی می‌کنی من را هم بگذاری ترمینال؟
آنجا ماشین زیاد است من سریع‌تر برمی‌گردم خانه.
با نگاهی که تاکنون از این آقای محترم ندیده بودم، فرمودند:
-من راننده شخصی، امر دیگری باشه در خدمتم!
من هم که اصلاً اهل رودربایستی با این مورد دوست‌داشتنی نبودم، گفتم:
خودت را لوس نکن، امیدی نیست اینا اوکی بدن، برو خدا روزی‌ات را جای دیگه ای بده.
گفت:
-داده، باور کن اینجا، پیشم نشسته اصلاً.
باورتون نمیشه، با کیفم زدم تو سرش، همان‌جا، پشت فرمون ماشین.
گفتم:
پس مگر دیوانه‌ای؟ زنگ می‌زنی، بیا، برو خواستگاری برام، تو هم‌نظر بده؟
شایدم خوشت آمده از این بازی آخر هفته!
گفت:
به جان تو نه این اصرار خاله‌زنک‌بازی خاله‌هاست. من از روز اول‌نظرم روی تو بود، ولی هر چی وایسادم ببینم از تو بخاری بلند میشه، دیدم نه اصلاً تو باغ نیستی.
این تمام ماجرا خواستگاری بود و بازگشت هردوی ما به خانه دایی جان و ایراد سخنرانی توسط ایشان که ما حرف‌هایمان را زدیم و تمام.
حال از اینکه می‌دیدم مثل سریال‌های مسخره تلویزیونی یکی با دسته‌گل در حمام ایستاده، قهقهه می‌زدم!
گرچه خاله‌اش گفته بود قند تو دل عروس خانمتون آب‌شده بود.
گل را که از او گرفتم، گفتم الآن خیلی خوشحالی؟ آقا داماد آقا داماد، افتادن دنبالت؟
گفت:
جان من، تو خوشحال نیستی؟ یه باره اسمت عوض‌شده، دیگه کسی گیتی صدات نمیزنه؟
الکی گفتم نه من اسمم رو دوست دارم.
ولی واقعاً داشت قند تو دلم آب می‌شد، دستم را که گرفت و جلوی همه منتظرین رکاب با زمزمه‌ای زیر گوشم گفت:
دیگه مال هم شدیم ها، برو لباس بپوش تا برسونمت سرما نخوری که خیلی کاردارم، عید غدیر سالگشت عروسی‌مان بود.