زمان تحصیل دبیرستان، تاسوعا عاشورای ما، شنبه و یکشنبه بود:
_ فیزیک، شیمی، جبر و مثلثات
این یعنی تمامی ابزار و ادوات، جهت سوهان کشی بر روح و جسممان مهیا بود .
فکر می‌کردیم حیف این دوران نوجوانی که داریم زیر شکنجه می‌گذرانیم.
حال بگذریم از اینکه واقعاً بعضی از دبیرهایمان خیلی خوب بودند، آن‌هایی که جوان بودند و در حال گذراندن طرح، اصلاً اهل زورگویی و اذیت کردن نبودند، ولی دبیرهای پر سابقه جبر و هندسه، من را یاد ظهر عاشورا و اسب‌سواری یزید می‌انداختند.
سالخورده بودند و کم‌حوصله، یکی دو سالی هم تا پایان خدمتشان بیشتر باقی نمانده بود.
ما هم که به قول بی‌بی، تازه سر از تخم بیرون درآورده بودیم و با دیدن بچه‌های سال آخری که هرکدامشان برای خود، ملکه‌ای بودند بی‌تاج و تخت، با موهای رنگ کرده و نیمه شینیون، جوراب‌های نازک دودی و یشمی، سارافون‌هایی که هیچ شباهتی به یونیفورم نداشت و ما که با دیدن آن‌ها و خوش‌وبش کردن‌هایشان با دبیران و ناظم و مدیر، خودمان را خیلی چلمن می‌دیدیم و رؤیای ادا درآوردن و بزرگنمایی در سر می‌پروراندیم.
یادش خوش، دبیر فیزیکمان، آقای اردشیری، جوان خوش‌رویی، از خطه شمال بود که تازه از دانشگاه فارغ‌التحصیل شده بود و به تمام خوی و خلق و درونیات نوجوانی آشنا، هر فیلمی که ما بازی می‌کردیم برای دررفتن از کلاس و به تعویق انداختن امتحان فیزیک، با لبخندی رو به ما می‌گفت:
باور کنید بهترین روزهای عمرتان را دارید می‌گذرانید، قدر این روزها را بدانید
و ما خسته از سطح شیب‌دار و مفتول فلزی و رها شدن گلوله‌ای در خلأ و آینه‌های محدب و مقعر، می‌گفتیم، آقا کاش یک روزی ما از دست این‌ها خلاص شیم، اون روز عروسی ما با پسر خان است، می‌خندید می‌گفت:
می‌آید روزی که بگویید: آخ که چقدر دلمان برای رها شدن گلوله‌های فلزی روی سطح شیب‌دار تنگ‌شده.
نمی‌دانم چطور پیشگویی‌اش به وقوع پیوست، آن‌قدر که این روزها، هرروز به‌محض چشم گشودن از خواب، گویی گلوله‌های فلزی روی سطح شیب‌دار داغی هستیم که سوت اخبار ناگوار و غارت و تورم وحشت وصف‌ناشدنی به دلمان می‌اندازد.
کاش شنبه‌ها برمی‌گشت، آری، شنبه‌ها، همان شنبه‌هایی که از ترس پای تخته رفتن خودکارهایمان را زیر میز می‌انداختیم تا از تیررس آقای اردشیری دور شویم، یاد همه‌شان گرامی.