زنگ تفریح زده شده ،هنوز از آخرین تقه چکش به جام برنجی دمی نگذشته بود که صدای خنده با جیغ هایی که از فرط جدا شدن از حصار کلاس تمام صحن حیاط مدرسه را در بر می گیرد، با بال بال زدنهایشان و گریز از هم‌کلاسی ها در پیش افتادن به سوی بوفه کوچک مدرسه من را به عنوان شاهدی که از پشت شیشه ساختمان رو به رو نظاره گر این هیاهو و‌شادی و‌لبخند هستم، به تماشا می خواند. گویی که از آخرین طبقه دوزخ به بهشت پا نهاده اند، هر کدام با خرید کوچکی از بوفه دوباره گرد هم جمع می شوند،من همیشه قبل از این که زنگ تفریح بچه ها به صدا در آید دفتر و‌ دستکم را کناری می نهم و با لیوان دمنوشی در دست، کنار پنجره به تماشای این انرژی های آزاد شده می ایستم.ایستم .آن قدر شور دویدن دارند که من از ایستاده بودن خود شرمگین می شوم و با خود می گویم یعنی من هم آن قدر انرژی با خودم از کلاس به بیرون پرتاب می کردم ؟! شاید،بچه ،بچه است و فرقی نمی کند. زنگ تفریح به اتمام می رسد، معاون مدرسه از آنها دعوت می کند بر سر کلاسهایشان بر گردند، می بینم بعضی هایشان را که‌می خواهند از واپسین لحظه ها هم بهره ببرند و به بهانه تشنه بودن پای دستگاه آب سرد کن در حال سپری کردن آخرین لحظه های این تفریح هستند. دوباره سکوتی عمیق حیاط را خانه خودش می سازد و من که سیراب از داغی دمنوشم ،گزارشی از آخرین دیدارم با مرکز نگهداری سالمندان را به خاطر می آورم که بیشتر آنها خانم هایی بودند که در مدرسه های عالی دوران تحصیلشان را سپری کرده بودند؛ تنی چند از آنها به یکی دو‌ زبان خارجی هم تسلط کامل داشتند. بعداز دیدارشان و رفتن نزد رییس آنجا و‌ مروری گذرا بر پرونده هایشان شاهد بودم که بیش از نیمی از آنها از فرهنگیان بازنشسته ای بودند که فرزندانشان را برای ادامه تحصیل با هزار نامه اداری گرفتن از وزارتخانه تا بازرسی و ….. موفق به گرفتن بورسیه از دانشگاههای مطرح آن سوی آب بودند و بچه ها دیگر باز نگشته بودند. سعی بر آن دارم که ‌تمرکز بیشتری داشته باشم برای ماحصل دیدارم از پایگاه مو‌نقره ای ها، یعنی آنها هم یک روز دخترکی شاد بودند با دندانهایی افتاده و‌گیسوانی به غایت مشکی و‌ بافته شده با دستانی کوچک و‌ قلبی شاد و‌ منتظر خوردن دوباره چکش بر جام‌برنجی؟؟؟؟؟