روزی که خواهر بزرگم، برای همیشه از ایران رفت، هر چه کتاب داشت را تا آنجایی که می‌توانست با خود برد. هر چه دیگران گفتند:
قالی و قالیچه ببر، اگر خدای‌ناکرده به مشکل مالی برخورد کردید، آنجا فرش ایرانی چنین است و چنان.
به گوشش نرفت و خوشبختانه دچار قضیه‌های آن‌چنانی هم نشدند.
بماند که در صف خروجی گمرک مهرآباد آن زمان، به علت حجم اضافه بارش چقدر تقلا کرد و هزینه بار پرداخت. تا آنچه را که می‌گفت هویتش است را با خود ببرد. از “مادر ” برتولت برشت تا “مادر ” گورکی، از “قمارباز ” و “ابله ” از چخوف و رومن رولان و… بار هواپیما شد و رفت.
قران نفیسی را که هدیه ایمانش به راهی بود که برگزیده بود را با کیفی که همراهش بود به درون هواپیما برد. رفت و تمام. هجده سال پیش.
سال‌ها بعد که آب‌ها از آسیاب افتاد و به قول خودشان جاگیر شدند، آمد با شناختی که از او داشتیم، بازهم برای بازگشتش، دنبال آجیل تواضع و زعفران‌های وکیوم شده و ترمه نبودیم.
می‌دانستیم صوفی است برای خودش! آن‌قدر که با مولانا دمخور است و چای می‌نوشد، باکسی را کاری نیست.
وقت رفتنش، گفتیم بیا باهم سری به شهر کتاب‌ها بزنیم و آنچه را که دوست داری با خود ببری.
_ گفت: نه دیگر از آن کتاب‌ها نمی‌خوانم.
با تعجب پرسیدم:
_ تو که زندگی‌ات را حراج کردی که کتاب‌هایت را ببری.
گفت: نمیگم اشتباه کردم، آن‌ها هرکدام پازل من را تشکیل می‌دادند، تکه‌های جوانی‌ام.ولی آنجا نیاز به قهرمان و آزادی‌خواه و مبارز ندارد، آنجا نخبه می‌خواهند و کار. این نیاز جهان سوم است به قهرمان که آن‌ها نسخه‌اش را سال‌هاست به دور انداخته‌اند. جهان ماست که هنوز اندر خم یک کوچه هست و منتظر برای ارائه هویتمان دارا بودن حافظ به‌تنهایی بس است، خوشا من که دست‌پر رفتم، با گنجینه‌ای از همه شاعران سرزمینم.
او رفت بی‌هیچ کتابی که در آن تو را به اصلاح جهان فرابخواند، رفت تا دوباره بازگردد.