آخ که چقدر من از بچگی، بار خاطرات شهریورماه را به دوش می‌کشم. گاهی می‌گذارمش زمین، با نوشتنی از آن روزها، اما کمی سبک نشده، دوباره مجبور میشوم بگذارمش در کوله ذهنم و زیپش را تا آخر بکشم.
چه ماه پردرد سری بود. ما بچه‌ها در هول و هراس تهیه لوازم‌التحریر، ماما در وحشت اینکه رب گوجه‌ای که بار گذاشته ته نگیره!
توی کوچه‌ها از اوایل شهریور در تصرف مطلق تهیه رب بود. چون همه هم، به یکدیگر کمک می‌کردند.وقتی می‌دانستند امروز، خاله شوکت رب بار گذاشته، صدای دعایشان بلند می شد که ایشاله که ربش ته نگیره و قرمز ماتیکی عمل بیاد. ما که نگرانی را تو پس چهره ماما می‌دیدیم، با دستای کوچولو، آمین می‌گفتیم، و از خدا خواهش می‌کردیم، دل ماما نشکنه و رب گوجه، خاله شوکت مهربون، همسایه خوبمون، قرمز ماتیکی، از آب در بیاد. بااینکه، سن و سالی نداشتم، ولی پای همه کمک کردن‌ها بودم، شاید چون بعدازاینکه مادر خیالش راحت می‌شد که شورهایی که تهیه‌کرده و در دبه‌های مختلف دپو کرده، برای استانبولی‌های پراز لوبیا یا کتلت‌هایی که پای ثابت بیشتر شبهای پاییز و زمستان بود، و رب‌هایی که معتقد بود امسال خیلی خوش‌رنگ‌تر از سال‌های پیش شده، (یادمه، هرسال همین را می‌گفت)، نوبت خرید و تهیه لوازم‌تحریرمی رسید، ماما هم زرنگی می‌کرد، می‌دانست اگر اول شهریور خریدهای ما را انجام بده، دیگر پشت گوشش را دیده، کمک کردن ما را هم دیده. برای همین بهانه خوبی بود که هم سرگرم بشیم، هم از نق و نوق” حوصله مون سر رفت” راحت شه وهم از نیروی کار مجانی بهره ببره.
کی از ما بهتر؟ گرچه خوب خوب هم نبودیم، ولی چون کنارش می پلکیدیم، شاید یه جورایی قوت قلب بود براش.
یادمه که مادر می‌گفت، وقتی میخوای گوجه‌ها را چنگ بزنید، حواستاون باشه آب گوجه نپاشه به لباس و سرو صورتتون. تندتند، باشه؟ باشه می‌گفتیم، ولی هنوز وارد پروژه نشده بودیم، یکی دو دست لباس عوض کرده بودیم.
تازه مادر بعد از بار گذاشتن دیگ به اون بزرگی آب گوجه فرنگی ها، با آمدن به داخل خانه، متوجه حجم لباسهای به خون نشسته گوجه‌ای می‌شد.
تا بخار شدن آب اضافی گوجه ها و یواش یواش غلیظ شدنش، پدر می رسید.
از این نقطه به بعد کار پدر بود، چون هم زدن زیاد میخواست وپر قدرت و مهار سنجاقک زدنهای تپل وکنترل آنها.
با رسیدن پدر، ما دوباره کاری هامون شروع می‌شد. شستن ده تا الک های دونه ریز که گوجه‌ها را وسط دانه های ریز بافتش باید با فشار دادن ها آب خالصی از گوجه‌ها را به هزار ضرب و زور هم که شده از گوشت گوجه‌ها جدا کنیم.
بچه بودیم و عاشق به دست آمدن رب گوجه‌ای با رنگ قرمز ماتیکی. بعد که بار زمین گذاشته می‌شد و سرد می‌شد، چند باری با انگشت رب بدست آمده را روی لبهایمان می مالیدیم و جلوی آینه، در حال برانداز کردن، می شدیم که با به صدا در اومدن پای ماما، سریع می خوردیمش تا ردی باقی نماند.
چه دنیایی داشتیم.
دیگه پاشم برم، ربم ته نگیره!