شماره پرواز و ساعت نشستن هواپیمایش را برایم که مسیج کرد، از شدت خوشحالی، دو سه دور دور خودم چرخ زدم، او می‌آمد!
دوست که نمی شد گفت، سال‌ها کنار هم بودن‌ها، از دبستان تا راهنمایی و بعد دبیرستان، مگر تعطیلی‌ها ما را از هم جدا می‌کرد.دیگر از خواهر هم به هم نزدیک تر بودیم.
با شروع انقلاب، کم‌کم فاصله گرفتن‌های او شروع شد، اما من به روی خودم نمی‌آوردم، چون پدرش دارای سمتی حکومتی بود و تا بن دندان به‌نظام شاهنشاهی وابسته، گمش کردم، نه در میان تظاهرات و آشوب‌های خیابانی، نه! دستگیر هم نشد. غیب شد! انگار که سال‌هاست از آن خانه رفته‌اند.
در خانه شان را که زدم، مردی در را به رویم گشود، در جواب سؤالم که سراغی بود از ساکنینان خانه، گفت: -من از چیزی خبر ندارم، دو سه روزی است که این خانه را تحویل گرفته‌ام، و در را به روی من بست. سعی کردم فراموش کنم، راه دیگری نبود و چنین هم کردم.
گذشت، گاهی خواب می‌دیدم که آمده و هر دو برای امتحان فردا در حال خط کشیدن زیر جاهایی از کتابمان هستیم که فکر می‌کردیم این حتماً سؤال امتحان خواهد بود. همین چند ماه پیش بود که صفحه من را در اینستا پی گیر شده بود، با چت کردن و اسکایپ های متعدد و دوباره جوان شدن‌ها و بازگو کردن‌های روزهای بارانی و امتحانی، جان تازه‌ای در رگ‌هایم جاری شد. هر غروب منتظر بودم تا صبح آن‌ها آغاز شود و یک‌ساعتی را با گفتگو با یکدیگر سر کنیم، بماند که برای رفتن به فرودگاه و مسیر طولانی و نیمه‌تاریک فرودگاه امام چقدر دچار دلهره بودم و تا نشستن هواپیما و ترخیص چمدان‌ها چند بار نشستم و با پابلندی از پشت شیشه‌ها سرک کشیدم تا او را ببینم. آمد، بغل کردیم، بوسیدیم، اشک ریختیم تا به خانه رسیدیم مرتب می‌گفت مواظب باش، تاریک است، خطرناک است، کسی سر راهمان را نگیرد، کسی تعقیبمان نکرده باشد، مرتب با نگاه کردن به پشت سرش، می‌خواست اطمینان حاصل کند که این ماشین همانی نیست که از فرودگاه تا حالا پشت سرمان دارد می‌آید؟ من اول، فکر کردم حق دارد کمی نگران باشد، توجه نکنم بهتر است، دو سه روز که اینجا باشد، نگاهش رنگ بهتری می‌گیرد. اما زهی خیال باطل، دو هفته اقامتش در تهران، تمام خاطرات نوجوانی‌ام را پاک کرد. بعدها تعریف کرد که تا مدت‌ها، مخفیانه در شهرهای مرزی زندگی کرده بودند تا توانسته بود در نیمه‌های شبی سرد و برفی از مرز فرار کنند و تا رسیدن به آن‌سوی مرز و بعدها با چه مشکلاتی رسیدن به فنلاند و حالا بعد از گذشت این‌همه سال، بیماری بازگشته بود که از هیچ‌چیز لذت نمی‌برد، با همان سایه وحشتی که رفته بود بازگشته بود حاضر نبود عینکی را که سال‌هاست با آن به ایران نگاه کرده از روی چشمانش بردارد، آن‌قدر خودش را در روسری بزرگ سیاهی که با خودش آورده بود می‌پیچاند که باورش برایم سخت بود که از اعضای افتخاری داعش نمی‌باشد. فهمیدم چرا نتوانسته همسری را برای خودش بیابد، چرا فقط توانسته بود مدرک بگیرد و بازهم در فکر آن بود که در بازگشت برای دکترایی دیگر درخواستش را بفرستد، دختری بسیار مهربانی را که سال‌ها گمش کرده بودم، حال با چهره‌ای مه‌گرفته در غبار ترس بازگشته بود، با تسلطی ماهرانه به سه زبان و دارا بودن پی اچ‌دی و اموال بسیاری که مهر و موم‌هاست نیازی به فروش یا اجاره آن‌ها نداشته بازگشت، برای بدرقه‌اش نرفتم، من را هم بیمارگونه کرده بود، گویی به سرزمینی بازگشته بود که هرلحظه دزدانی نقاب‌پوش سعی در دستبرد زدن به اموالت را دارند هنگام عبور از خیابان‌های شهر با دیدن ماشین‌های پلیس که برای کنترل چهارراه‌های شلوغ و پرترافیک مستقر بودند دچار لرزش می‌شد هنگام گشت زنی در بازار بزرگ با دیدن بانوانی چادر سیاه سعی در کج کردن راهش داشت یا حتی دیدن سرباز وظیفه‌ای که کنار دکه مشغول نوشیدنی بود او را به هراس می‌انداخت، باگذشت چند روز از رفتن او هیچ حسی از گم کردن دوباره‌اش ندارم با خودم می‌گویم کاش با همان خاطره‌ها در ذهنم برای همیشه می‌ماند کاش باور می‌کرد که عینک سیاهش را از چشمانش دور کند، ضربه‌ای که در نوجوانی روحش را نشانه گرفته بود درواقع مرگش را به تعویق انداخته بودد، برایش خیلی تأسف خوردم دختر بسیار باهوش و زیرکی بود ولی به قول پدر خیلی‌ها در هر انقلابی کشته، اعدام، شهید، مجروح، می‌شوند خیلی‌ها هم که شاید جان سالم درمی‌برند، غیر از خودشان بیماری‌شان را به دیگران سرایت می‌دهند، غرق در عنوان، ولی بیمار. بیمارانی که علائم پنهان دارند و گاه با تشکیل خانواده سعی در مخفی نمودن خودشان می‌نمایند که خود فاجعه‌ای است که متأسفانه هست فقط ظاهرهای بسیار فریبنده‌ای را زیر عنوان مدرک پنهان نموده اند و بس.