از شدت خستگی، فقط دعا می‌کردم تا تخت خوابم خودم را برسانم. دولادولا رسیدم، ولی هر کاری می‌کردم که کمرم بتواند تشک را لمس کند، نمی‌شد.
اصلاً ستون فقرات نگو! بفرما چوب خشک! به هر شکلی بود، وادارش کردم، تن بدهد. چون نفسم تنگ‌شده بود و از عصبانیت در حال انفجار بودم، اتفاقی که شاید سالی یک‌بار هم نیفتد، ولی انگار، موجش این بار قوی‌تر بود که مرا در خود پیچاند. چند لحظه‌ای چشمانم را بستم، می‌خواستم به خودم نهیب بزنم که نباید شنیده‌ای من را تا این درجه به ریزش بکشاند، ولی فایده نداشت، تلاش کردم بلند شوم، بیخود، بی‌هیچ انگیزه‌ای، یک‌باره نگاهم به مانتوام که به رخت‌آویز آویزان شده بود افتاد، یادم رفته بود دسته‌کلید را از جیب آن درآوردم، آن‌قدر جیب مانتو آویزان و بی‌قواره شده بود فکر کردم اگر این مانتو را این‌طوری می‌دید حتماً می‌خندید با همان دندان‌های مصنوعی که به خاطر لاغر شدنش حالا با هر لبخندی جابجا می‌شد و می‌گفت: مادر اون زمان‌ها که اتوبخار نبود یا اگر هم بود همه نداشتن، ما هم روی همه، مادر حسن آقا خیاط یادش بخیر می‌گفت شب که می‌خواهید بخوابید جیب شلواراتون رو خالی کنید که لباس از فرم نیفته، برا فردا صبح که میخواید تن بزنید، خوش فرم تو تنتون بشینه.
مادر، اینکه لباسه! سرمون رو هم که شب میخوایم بذاریم رو زمین، باید سبکش کنیم! آن‌قدر با بار سنگین نذاریمش زمین، خدای‌نکرده تو خواب سنگ‌کوب می‌کنیم، می گفت: شب سرت رو که گذاشتی زمین، دیگه به هیچی فکر نکن، میدونی مادر، به خدا بگو:
سر گذاشتم بر زمین
بر زمین نازنین،
کس نیاد بالاسرم،
غیر از امیر المومنین.
ما بچه بودیم، چیزی هم تو سرمان انباشته نبود که این دعا را هر شب زمزمه می‌کردیم، نمی‌دانم چرا حالا که بزرگ شدیم با عالمی از مشغولیات، این دعا یادمان رفت، آن‌قدر حس خوبی این یادآوری به سراغم آورد که کمرم هم به فرمانم شد نرم و مثل همیشه مطیع.
چشمانم را می بندم و سرم را از شنیده ها پاک می کنم.