خواهرم که آمد از فردای آمدنش می‌گفت زنگ بزن خانه عمو جان اگر بیدار است من بروم او را ببینم. خان‌عمو قصه من قل بازمانده بعد از پدر است، برای همین با او جور دیگری هستیم. بعد از چند بار زنگ زدن موفق به یافتن خان‌عمو شدیم. یا دم غروب، رخت و کلاه کرده، با عصایی که هر از چند گاهی به قول خودش سری‌اش را مرتب عوض می‌کند (منظور قابی است که بر دهنه پایانی عصا می‌کشد) سلانه‌سلانه خودش را به بقالی سر کوچه می‌رساند و با تنی چند از دوستان هم‌سن‌وسال خود کنار دیوار بقالی زیر چراغ مهتابی پر نوری روی صندلی‌های سفید پلاستیکی جا می‌گیرند و دوره می‌کنند روز راوشاید فردا را. عمو جان جای روز و شب را در تقویم ذهنی‌اش جابجا کرده، روزها را به خواب و شب‌ها را به قول خودش به نگهبانی از شب مشغول است. جان کلام اینکه، قرعه به ناممان خورد و غروب یکی از همین روزهایی که گذشت به دیدارش رفتیم. دیدار برادرزاده و عمو نکته‌ها داشت و اشک‌ها او که خوب نمی‌شنید هر چه تقلا می‌کرد که سمعکش را وادار کند تا موجی ارسال کند و بتواند از لا بلای اشک‌های برادرزاده‌اش سخنی را بشنود موفق نمی‌شد، پرستارشان گفت باطری سمعکشان افتاده است باید نزدیک‌تر بروید و بلندتر حرف بزنید جلوتر رفتیم و بلندتر حرف زدیم که افاقه نمی‌کرد گریه‌های ما را که دیدن گفت چرا گریه می‌کنید از اینکه می‌بینید من پیرتر از پارسال شده‌ام ناراحتید؟ انتظار نداشتید که جوان شده باشم؟ ببین عمو جان، خوب گوش کن، رو به خواهرم کرد و گفت شاید سفر بعدی که می‌آیی من نباشم، ولی از من این حرف را آویزه گوشت کن آدمی عینِ گردش یک شبانه‌روز است. دقت کن، اولین لحظه‌های سحرشبیه تولد نوزادی به اسم روزاست حالا یکشنبه است یا جمعه فرقی نمی‌کند یک تولد صورت می‌گیرد. آفتاب آرام‌آرام بالا می‌آید دوران نوزادی، کودکی در حال گذر است تا که آفتاب وسط آسمان جای می‌گیرد فروزنده گرمی‌بخش و پر از انرژی درست عینِ دوران جوانی زیبا و پر غرور و گرم ولی زودگذر آفتاب که تصمیم می‌گیرد سر خم کند و برود یاد میان‌سالی می‌افتید و خم شدن‌ها هر چه آفتاب رنگ می‌بازد تو هم در حال رنگ باختنی آفتاب که غروب می‌کند میان‌سالی است که پایان می‌گیرد و شب آغاز سالمندی و کهولت و بستن پرونده من، و آن دیگری تو جوانی شب هزار معنادار داردولی در سالخوردگی فقط یک معنا در جوانی شب یعنی زندگی، یعنی عشق ورزیدن، یعنی شب تا سحر کنار دلبری لذت بردن اصلاً جوانی به نظر من شبش از روزش قشنگ‌تراست یک جوان آرزو می‌کند کاش صبح نشه ، صبح معنا ندارِه، همه لذت زندگی در شب جمع میشِه ولی پیر که میشی شب یعنی شاید صبح را نبینی، شاید فردا شب تو کشوی فلزی سردخانه باشی، می‌دیدم اشک‌های عمو جان را که سعی می‌کرد جلوی مهمانش ابرو داری کنند و نبارند ولی افسوس که نتوانست با آمدن سینی چای جمع چند نفره مان نفسی تازه کرد، نوشدارویی بود که به‌موقع رسید و نجاتمان داد از بغضی که گره‌خورده بود. عمو جان با دستانی که بشدت می‌لرزید می‌خواست استکان‌های چای ما را با دست خودش تعارف کند که رو به من کرد و گفت من به چه درد می‌خورم؟ وقتی نمی‌توانم یک استکان چای را تعارف کنم. و من اورا غرق بوسه کردم و گفتم نفرما خان‌عمو وجودت گرمی این خونِه است که انگیزه می‌دهد به من به بچه‌ها که سراغت بیاییم چای را هم نخورد گفت من‌بعد از غروب دیگر لب به هیچ‌چیز نمی‌زنم. رو به پرستارش کرد و گفت شام مهمان‌داریم چرا نشستی؟ با اصرار زیاد ما قبول کرد که کنارش باشیم و از سخن‌هایش بهره گیریم می‌گفت برای من ننگ است که دختران برادرم بدون شام خوردن از خانه عمویشان بروند با قولی که به او دادیم برای وعده دیگر پس از ساعتی او را ترک کردیم به خانه که آمدم دست‌ودلم به هیچ کاری نمی‌رفت جز تکرار حرفهای عمو جان درست می‌گفت مسیر زندگی هر انسانی شبیه یک شبانه‌روز است متولد می‌شوی جان می‌گیری می‌بالی پرواز می‌کنی و آرام رو به خموشی می روی آنقدر که شب سر رسد و به خواب عمیقی فرو روی بچه که بودم عاشق شب بودم شب یعنی امدن پدر به خانه ودور هم پای سفره شام نشستن وآمدن هندوانه بزرگی روی آن وخنده کنان دست به دعا بر داشتن که خدایا هم شیرین باشه وهم قرمز دعایی که در شبهای پاییزی برای انارهایمان می کردیم،حالا یادم می آد چرا بی بی هیچ وقت شب را دوست نداشت ؟