تابستانی مدارس که شروع می‌شد، از خوشحالی رقص‌کنان، گویی که عید آمده، سرخوش و لی‌لی‌کنان، با خالی کردن تمام موجودی قلک‌هایمان خودمان را به تنها کتاب‌فروشی کوچک شهر، می‌رساندیم، سرافراز وارد مغازه می‌شدیم و اولین خریدمان، بازی منچ و مارپله بود، تمبولا (لوتو) هم که اضافه می‌شد، مست از خنده به قهقهه می‌افتادیم، تصور ظهرهای طولانی تابستان و سپری کردنش با دوستانمان در انتهای حیاط، روی قالیچه‌ای که به‌سختی از زیرزمین بیرون کشیده و با دست‌های کوچکمان حسابی آب‌وجارویش کرده بودیم، بی‌تابمان می‌کرد.
دنیا مال ما بود! وقتی هنوز ته‌مانده‌ای از پس‌انداز قلک می‌ماند! خدای من، چقدر ثروتمند بودیم وقتی می‌توانستیم با آن کتاب سفیدبرفی و هفت کوتوله، رابینسون کِروزوئه را هم بخریم، تا آنجا کتاب می‌خریدیم که پول برای خرید یکدست راکت پینگ‌پونگ هم بماند، با دو سه تا توپ اضافی! بعد از فتح این آخرین قله، با حمل خریدهایمان و طی کردن خیابان، جوری سرمان را بالا می‌گرفتیم که دنیا بداند ما، هیچ کم از فاتحان قله اورست نداریم!
تعطیلات شروع‌شده بود و کارنامه‌هایمان هم، بابا و ماما را راضی کرده بود، این یعنی: های، دنیا! بچرخ تا بچرخیم! همه‌چیز به کاممان بود، خبر که به دوستانمان می‌رسید همه جمع می‌شدند توی حیاط، چه خبر می‌شد! قرار مدارها برای بعد از ناهار و خوابیدن بزرگ‌ترها، بسته می‌شد و انتخاب سرگروه و نوع بازی هم که مشخص می‌شد، همه می‌رفتند که سر قرار بازگردند، چه دنیایی بود در آن حیاط ساده.
تا خورشید بود ما همان انتهای حیاط بودیم، بعدازظهر که می‌شد مهمان کوچه می‌شدیم با دوچرخه‌هایی که حکم بنز آخرین‌مدل را داشت و شب اگر جانی می‌ماند پای تلویزیون و‌همان کنار تلویزیون خواب رفتن.
حال سال‌هاست مارپله بازی می‌کنیم، همه‌مان تا می‌خواهیم بالارویم، دوباره با نیش تندی برمی‌گردیم سر جای اولمان، دیگر به بنز سواری بعدازظهر نمی‌رسیم! نه؟