امروز از آن روزهایی بود که بلاتکلیف بیدار شدم، حالی میان خوب و بد، سرحال و بانشاط، شبیه گوینده‌های صبح رادیو، منظورم نیست، آن‌ها کمی عجیب به نظر می‌رسند، شش و نیم صبح امکان ندارد کسی بتواند آن‌گونه حنجره‌اش را به صدا وادار کند. بگذریم، حالم خوب نبود. با مدیتیشن و تمرکز افکارم روی نقاط مثبت زندگی‌ام هم بهتر نمی‌شد. باید می‌رفتم بیرون، سمت‌وسوی پیر میکده عرقیات، معجون‌های دو آتیشه، دست‌ساز گیاهی جناب مهربان. قدیمی‌ترین عطاری شهر، با در چوبی و پهنش، پلاکی که روی کاشی آبی حک‌شده، کلون‌های نر و ماده تعبیه‌شده روی در حیاطی سراسر پوشیده از سبزینه‌های جورواجور، از یاس و شمعدانی و آلوئه ورا های پهن و خمیده تا کرت‌های کنار باغچه پوشیده از سبزی‌هایی ناآشنا پا نگذاشته به حیاط از بوی خوشی که بیرون در منتظر شماست حالت خوش می‌شود. تنها ملکی که شهرداری هر چه تلاش نمود از مالکش بستاند و تغییر کاربری دهد موفق نشد و همچنان دست‌نخورده ولی با بازسازی‌های درونی شکل و اصلیت خودش را این شهر به آن پناه می‌آورند. روی خوش خانم و آقای مهربان هم از اصلی‌ترین نکاتی است که نمی‌توان نادیده گرفت. خانه در اصل ملک اجدادی خانم مهربان در کاشان است که به شکل موروثی از پدر به پسر و با رفتن برادرانشان به فرانسه و ماندگاری طولانی‌شان که به قبل از تغییرات حکومتی در ایران برمی‌گردد. ایشان را وادار می‌کند که برای حفظ و ماندگاری خانه اجدادی باگذشت چند سالی از رفتنش از آن خانه به خانه همسرش، دوباره به آنجا بازگردد. آقای مهربان هم که خودش عطاری بزرگی از پدر برایش مانده بود، با انتقال عطاری به این مکان بزرگ و پر پنجره‌ای که عمارتی است واقع‌شده در میان حیاطی گسترده که دورتادور آن دیوارهایی با رخت‌هایی نو و کهنه سبز آنجا را در برگرفته‌اند، زیرزمین بزرگ حیاط را با قفسه‌بندی‌های چوبی به عطاری تبدیل نموده و حیاطش را به پرورش گیاهانی شفابخش، تکه بزرگی هم از انتهای باغ در تصرف دیگ‌های بزرگ عرق‌گیری است، امروز هم دنبال بهانه‌ای می‌گشتم که با آمدن نرمک نرمک بادهای پاییزی سری به آن میخانه زده و مست از بوی سبزینه و بوته‌هایی که در این فصل آرام‌آرام به گلخانه‌های مهندسی‌شده منتقل می‌شدند کمی سرمستی را دوباره مزه مزه کنم. با پوشاندن عبایی و سر کردن شالی که بی‌شباهت به شال مرحوم فقید بی‌نظیر بوته نمی‌باشد و سال‌هاست (مصیبت این شال سر انداختن را یدک می‌کشم) بماند. باکمی سنگینی سر و دل به هم زدگی، به آنجا رسیدم. کلون‌ها را دیگر سال‌هاست کسی به صدا درمی‌آورد، زنگ کوچک دایره‌ای شکلی که کنار دیوار زیر پیچک‌های آویزان قرارگرفته با اشاره‌ای به آن چیزی نمی‌گذرد که یکی از نوه‌های کربلایی یوسف، خانه‌زاد، پدری آقای مهربان که همراهِ پدر ایشان به کربلا مشرف شده بودند و همچنان با پسر و عروسش و یک جفت نوه‌های دوقلوی پسرش، در دو اتاق بزرگی که دیوارش چسبیده به کوچه است، در را می‌گشاید. هر دو شانزده، هفده‌ساله‌اند و تشخیصشان فقط از پدر و مادرشان بر می‌آید، حنی خم موی پیشانی‌شأن هم شبیه هم است. با گفتن سلامی و احوال گرفتن از پدربزرگشان راهروی درازی را که به زیرزمین منتهی می‌شود را می‌گذرانم نرسیده به پلکان برای پایین رفتن، آقای مهربان را که سال‌هاست خان‌عمو صدایش می‌زنم را، صدا نزده، می‌گوید بیا تو، صدایت را شنیدم، صدای پاهایت را هم هنوز می‌شناسم، بیا تو دخترم، آرامشی که در صدایش هست با نام خانوادگی‌اش عجین است مهربان در حتی پیش‌دستی کردن در سلام گفتن، هر پله‌ای را که پا می‌گذارم با حجم عظیمی از بوهایی که همچون مه صبحگاهی خیابان را دربرمی گیرد، روبرو می‌شوم، عطر تمامی ادویه‌هایی که هرکدامشان گوشه‌ای از خاطراتم را زیرورو می‌کند، شیشه‌های بزرگ چوب دارچین، قرص کمر، چوب زردچوبه، عناب‌های درشت، گل‌گاوزبان‌های بنفشی که از تازگی برق می‌زنند، کشک‌های جورواجور از سفید و گرد شبیه نفتالین تا کشک‌های رشته‌ای و دراز و پهن به رنگ زرد، لذتی که من از نگاه کردن به این شیشه‌ها و درونشان می‌برم از دیدار از هیچ گالری یا موزه‌ای نبرده‌ام. اینجا در این زیرزمین صدوچندساله همه‌چیز زنده است بوی همه را می‌توانی حس کنی، بوی گل بابونه، شویدهای خشک‌شده‌ای که درشان را چنان محکم بسته‌اند که عطرشان را از دست ندهند ولی همچنان گویی از پشت شیشه هم بوی برنج‌های چسبیده به شویدها را حس می‌کنی، غرابه های بزرگ گلاب، بیدمشک، عرق نعناهایی که در غرابه هایی حصیر بافت محیط شده‌اند و من گویی در حال سان دیدن از رژه نیروهای مسلح هستم، آقای مهربان هم سرگرم تلفن است، از مناطق مختلفی در تمام نقاط ایران، گیاه هان دارویی برایش ارسال می‌شود، هدایت پسر آقای مهربان، تمام‌کارها را انجام می‌دهد، از سفارش دادن‌ها تا گرفتن محصول وزیر نظر پدر قرار گرفتن در قفسه‌ها و پاک شدن‌ها، در بیرون ازاینجا (زیرزمین)، در فضای بسیار بزرگی که طول کوچه‌ای وسیع را در برمی‌گیرد، زنان و مردانی که همگی بومی هستند و از شناخت کافی در به ثمر رسیدن عرقیات و پاک نمودن گیاهانی که از بیابان‌ها یا کوهستان‌ها رسیده، مهارت کامل دارند، گویی پا به شهری گذاشته‌ای که همه پیشینیانت در اینجا شبی را از سر گذرانده‌اند. تلفن خان‌عمو قطع‌شده، با لیوانی دم‌نوش در دست به سویم آمده، چهارپایه چوبی کوچکی را به سمتم می‌کشاند و می‌گوید بنشین دخترم، خیلی وقت بود از این‌طرف‌ها نیامده بودی، سراغت را پی گیرم، از عمه خانم، خاله جان ماه منظرت، هم دو سه روز پیش اینجا بود، چای ترش برای حاج‌آقا می‌خواست، خوب از خودت بگو، ریش و سبیل‌های عمو از سفیدی به نقره‌ای‌رنگ باخته‌اند، همچنین موهای سرش که تا نیمه ریخته‌اند و همچنان بلند آن‌قدر که تا سرشانه‌هایش را در برگرفته‌اند، شروع به گفتن که می‌کنم نمی‌دانم چقدر طول کشیده، ولی صدای پاهایی را که می‌آمد و جنسی در قفسه‌ها می‌گذاشتن یا برمی‌داشتن را می‌شنیدم. نفس عمیقی می‌کشم و منتظرم عمو به سخن درآید. سرم را که کمی به پایین خم‌شده، با دستانش بالا می‌آورد، دلم نمی‌خواست چشم‌های نمدار شده‌ام را ببیند. به روی خودش نمی‌آورد، چه دیده، بلند می‌شود با آوردن آب‌نبات و فرمانی به من که بازکن دهانت را عمو ببینه که اون تو چه خبره و گذاشتن آن دردهانم ترشی‌اش چنان تیری در گوشه‌های صورتم خالی می‌کند که صورتم را چنان مچاله می‌کند که یادم می‌رود بغضم را. دستانم را کنار صورتم فشار می‌دهم، پاهایم را مثل بچه به زمین می‌کوبم و می‌گویم عمو واقعاً آب‌نبات بود؟ می‌گوید، حالت خوب شد یا نه؟ راست می‌گفت، حالم خوب که چه عرض کنم، زیر رو شده بودم با مکیدن و تمام شدن این شیرینی که ترشی‌اش صد برابر شیرینی‌اش بود. ایستاده‌ام روبروی مردی که برابری می‌کند علاقه وصف‌ناپذیرم به او، به نسبت عموهای تنی‌ام. با خنده می‌گوید خوبی عمو جان خوب، فقط کمی داری به خودت فشاری زیادی می‌آوری، یادت باشد که تو بچه‌ای نیستی که با یک غوره سردی‌ات می‌شد و با یک مویز گرمی‌ات. بزرگ شدن یعنی پشت سر گذاشتن همین سردی و گرمی‌ها، قبول دارم، تو بعد از رفتن پدر خدابیامرزت، بار زیادی را مجبور شدی به‌تنهایی بکشی، ببین، اشاره می‌کند به شیشه شمشیری گلاب بزرگی که روی سکوهای سیمانی تعبیه‌شده کنار در خروجی زیرزمین که به حیاط پشتی باز می‌شد و با دست گذاشتن روی آن ادامه می‌دهد می‌بینی تا یک حدی می‌شود در این شیشه گلاب ریخت. بیشتر بریزیم، عمو جان، سرریز می‌کند. حالا این شیشه است و شما می‌بینی سرریز شدن یعنی چه، ولی ما سرریز شدن آدم‌ها را شاید حس کنیم ولی نمی‌بینیم، چون خداوند، آن‌قدر راه مخفی درون این بدن قرار داده که ما نمی‌دانیم شاید حکمتش است، الآن تو دخترم، هیچ مشکلی نداری، الحمدالله و رب‌العالمین در صحت و سلامتی این را از عمو داشته باش، فقط یک نکته، عمو جان، فکر خودت هم باش، سفر برو، دوری بزن، این گوشی و تلفن‌ها را هم من جای تو بودم با خودم چند روزی نمی‌بردم. می‌رفتم سیر و سیاحتی می‌کردم و نفسی تازه، همین، این نسخه‌ای بود شفابخش که من برایت پیچیدم. برو عمو جان، برو ببینم چه‌کار می‌کنی، میخوام دفعه بعد که از سفر آمده باشی، سوغاتی هم برای من یادت نمیره. سرم را خم می‌کنم، دستانش را که همیشه بوی مهر نماز و کندر می‌دهد را ببوسم که نمی‌گذارد پیشانی‌ام را می‌بوسد و در حال خواندن وردی پشت سرم می‌باشد وقتی‌که بازمی‌گردم که برایش دست تکان بدهم.