بچه که بودم، مادربزرگم می‌گفت: “مادر صدقه یادتان نرود، صدقه دفع بلاست، یه قاصد میاد که دوچرخه داره، درب همه خونه ها را میزنه، دعاها را می ریزه تو توبره پشته دوچرخه و می بره میده دسته ملائک که برسانند دست خداوند” بزرگ‌تر که شدیم هرروز صبح که پدرخانه را ترک می‌نمود، من سریع طبق قولی که به مادربزرگ داده بودم خودم را به صندوقچه پول خرد رسانده و یک سکه دو ریالی را برداشته و روی طاقچه به نیت بازگشت پدر قرار می‌دادم، همان‌جایی که مادربزرگ گفته بود. روبروی آینه قران تا به دست نیازمندی برسد؛ و چه آرامشی با این کار به من دست می‌داد، فارغ‌البال به نوشتن تکالیف و کارهای مدرسه‌مان مشغول می‌شدم، بزرگ و بزرگ‌تر شدم، دوریالی‌ها جایشان با دوتومانی، عوض شد، باز همه‌چیز خوب بود، بزرگ‌تر شدیم، پول‌هایمان هم خیلی بزرگ‌تر شد، آینه راهم خیلی بزرگ‌تر انتخاب کردیم، حتی قران نفیس‌تری را جلوی آینه قراردادیم، آرام آرام پول خردها جایشان را دادند به پولهای کاغذی، می ترسیدم مبادا سکه افاقه نکند، پول کاغذی تا نخورده را از میان پول‌ها گزینش می‌کردم، می‌خواستم به عهدم پایبند باشم و همان آرامشی را که با سکه دوریالی نصیبم می‌شد، در خودم حس کنم ولی نمی‌دانم چه شد، من که به همه آنچه مادربزرگ گفته بود عمل کردم شاید قاصد دوچرخه‌سوار زنجیر دوچرخه‌اش پاره شد یا شاید توبره پشته سرش سوراخی ،چیزی، داشت که دعاهایم را باد با خودبرد، آخر پدر از آن روزبه بعد دیگر به خانه بازنگشت و من هنوز در این کار مانده‌ام، کجای کار عیب داشت؟ من یا دوچرخه سوار؟