امروز در حال بازدید و زیر و رو کردن کتابخانه ی کوچکم بودم که علاوه بر دفترچه‌های خاطرات دانش‌آموزی‌ام ، کتاب کوچک چندصفحه‌ای محمد آصف سلطان‌زاده نویسنده افغانی تباری که سالها به‌واسطه وقوع جنگ در کشورش ناگزیر به فرار ازآنجا و مهاجرتی ناخواسته و تحمیلی به ایران شده بود را یافتم ؛ (در گریز گم می‌شویم) نام کتاب او بود که بعدها در تهران به چاپ رساند . فرزانه طاهری همسر مرحوم هوشنگ گلشیری در مقدمه این کتاب از اولین روزی که همسرش آصف را می‌بیند و اینکه در بازگشت به خانه با چه شوری از این جوان مهاجر خوش‌ذوق افغانی حرف می زده یاد می کند و به نکته زیبایی از شخصیت همسرش اشاره می‌کند که دلهره همه نویسندگان نوپا و ناشناخته است ، این‌که معتقد بوده ناشرین که هدفشان اعتلای فرهنگی جامعه ادبی است باید دست مبتدیان این راه را گرفته و آنها را در رسیدن به موفقیت یاری کنند . اکنون این نویسنده گرامی سالهاست در دانمارک به خوش‌نامی زندگی می‌کند و آخرین کتاب ایشان هم به تازگی چاپ و منتشر شده است ؛ همین انسان مهاجری که روزگاری ناچار بود برای امرارمعاش در کارگاهی زیرزمینی به گلدوزی دستمال‌های پارچه‌ای سفید مشغول به کار شود . هرچند اینک پیکر گلشیری سالها است که در گورستان امام‌زاده طاهر کرج خفته اما براستی که در شناساندن و به منصه ظهور رساندن نویسندگان ناشناخته و تازه کاری همچون آصف و بسیاری دیگر نقش به سزایی داشته و نام خودش را به سان پیامبری در وادی هنر نویسندگی ثبت کرده است . این‌ها را گفتم تا هم شکوه این کار را در درون خودم بار دیگر زنده کنم و هم با خواندن داستان کوتاه «در گریز گم می شویم» تشابه روزهای تلخی که آصف در داستانش با آن‌ها روبرو بوده با روزهای سختی که هم میهنانم در جنوب و غرب این سرزمین در هشت سال پر از رنج و انزجار جنگ تحمیلی گذراندند مقایسه کنم . او از ترس نهفته در درونش بعد از جلای وطن می‌گوید ؛ ترسی که از دیدار با عمویش به او دست می می‌دهد او بود که اولین بار خبرکشته شدن مادرش را به آصف می‌دهد ؛ پس از این بود که دیگر آصف از همه چیز می هراسید ، از وطنش از عمویش از سایر قوم‌وخویش‌هایی که چند روز قبل از اینکه کابل را ترک کند و با عبور از مرزهای زمینی وارد خاک ایران شود و خودش را به تهران برساند ، ملاقات کرده بود . او حتی نمی‌خواهد هیچ‌کس را ببیند چون می‌ترسد؛ آن‌قدر که وقتی خبر آمدن کسی از کابل به گوشش می رسد پاهایش دیگر تاب تحمل ایستادن ندارند . روزهایی را که او از آن‌ها یاد می کند همه از ترس‌ها و زخم‌های دربدری و آوارگی مردمان سرزمینش است . داستان ، شاید به جهت مشابهت با آنچه بر ما گذشت من را تا پایان با خودش همراه کرد ولی هر چه بود نقبی بود به‌روزهای سیاهی که ترس ، وحشت وآوارگی سالها مهمان دل‌های مردم جنگ زده وطنم بود . من این راه‌ را رفته بودم ؛ به همراه سایر هم‌ میهنانم از رودخانه‌ای گذر کرده ایم ، با قایقی که آب تا نیمه آن بالاآمده بود و هر دم در حال واژگون شدن بود با پاروهایی ناکارامد ، در نیمه‌شبی سرد که تک فانوسی را هم که همراهمان بود و از بی نفتی شکوه می کرد ، با تنهایمان استتار کرده بودیم تا همان نور کم‌سویش اسیر باد و خاموشی نگردد. به امید فرداهایی روشن.