صدای زنگ تلفن‌خانه‌ام از پشت در کاملاً شنیده می‌شود، سعی می‌کنم تا تماس قطع نشده، خودم را به دستگاه رسانده و جواب دهم، ولی تا از هفت‌خوان در کشویی نرده‌ای و سپس در خانه، گذر کنم، مطمئنم که تماس بی‌جواب خواهد ماند. ولی نمی‌دانم این چه ترسی با شاید دل‌شوره‌ای است که به جانم ریخته می‌شود، وقتی پشت در هستم و تلفن زنگ می‌خورد، حال که به لطف تکنولوژی تقریباً تمامِ دستگاه‌های تلفن مجهز به ضبط پیام می‌باشند، ولی انگار کهن‌الگو کار خودش را در ایجاد استرس به‌خوبی انجام می‌دهد. چون ما از نسلی هستیم که اگر تماس قطع می‌شد دیگر فاتحه‌اش خوانده بود، در حال باز کردن قفل در کشویی شروع می‌کنم به تنبیه دوباره خودم، چند باری است که با این در به مشکل خورده‌ام پیش خودم فکر می‌کنم این چه‌کاری بود؟؟؟ کار گذاشتن در کشویی نرده‌ای؟؟؟؟ از تنبیه خودم دست برمی‌دارم، یادم میاید پانزده شانزده سال پیش چه تبی تمام شهر را در برگرفت، تمام صفحات نیازمندی‌ها به‌یک‌باره پرشده بود از معجزه در کشویی و فواید آن، جوری که من بااینکه داراییم از مال دنیا به‌نیم‌نگاهی در چند ثانیه قابل براورد می‌باشد، با فروش یک ربع‌سکه‌ای که هدیه انتشارات بود. نسبت به نصب در کشویی نرده‌ای اقدام نمودم و چقدر احساس خوبی بود وقتی دسته‌کلید خانه‌ام حالا دو کلید دیگر به خود می‌دید و تبلیغات پیرامون این دری که اینک به شکل طنزآلودی مورد تحقیر خودم قرارگرفته چنان انرژی مثبتی را به من منتقل می‌نمود هنگامی‌که صدای کشیده شدنش و سپس قفل نمودنش به گوشم می‌رسید که احساس می‌کردم چقدر خوب است که من خانه‌ام به چنین سیستمی با ضریب امنیتی مجهز می‌باشد، دنیای تبلیغات چقدر می‌تواند تأثیرگذار باشد و سرعت تکنولوژی طی این چند سال آن‌قدر جهشی بوده که دیگر نه به منشی تلفن، نه به قفل‌های چندزبانه، نه به خیلی چیزهای دیگر نیازی نیست، این‌ها را گفتم که به خودم یادآوری آوری کنم هر جور شده یک‌وقت بگذارم و با دور زدنی تو گوگل و سرچ کردن مکانی که حتماً نسبت به برداشت در کشویی نرده‌ای اقدام کند تماس بگیرم، شاید از عذاب دادن خودم راحت شوم، حتماً باید یک ربع‌سکه هم آماده کنم بابت هزینه برداشت این لنگر آهنی که صدای کشیده شدنش هرروز به من می‌گوید واقعاً احساس نمی‌کنی عمر من خیلی وقتِ مثله خیلی از چیزهای دیگر بسر آمده؟؟؟؟ عزمم را جزم می‌کنم، همین امروز کار را تمام خواهم کرد. حیف که دیگر از آن ربع‌سکه‌های بی‌ارزشی که مثل آب خوردن به بادشان می‌دادیم خبری نیست