جایزه “بچه‌ی خوبی بودن ” در خانواده ما این بود که ماما، قصه‌های کیهان بچه‌ها را برایمان بخواند، همه زیر سن دبستان بودیم و هیچ‌کدام سواد خواندن و نوشتن نداشتیم. برای همین هر جور شده بود سعی می‌کردیم، از قصه بعد از ناهار تابستانی جا نمانیم.
گاهی هم که معلوم بود ماما از دستمان عصبانی است، ادای بچه‌های حرف‌گوش‌کن را درمی‌آوردیم. چاره‌ای نبود، چند تا بچه پشت سر هم بودیم، ما دو تا خواهرهای بزرگ‌تر سربه‌راه‌تر بودیم اما خواهر سومی‌مان، خیلی باهوش بود، از روز اول سعی در جلب رضایت ماما نداشت، اهل تن دادن به کارهای خانه هم نبود، برای همین خیلی زود خواندن و نوشتن را قبل از شش‌سالگی یاد گرفت و وابستگی به مادر را رها کرد. ولی من و خواهر بزرگ‌ترم، حرف‌شنوی خاصی داشتیم، برای همین، جایزه‌مان همیشه به راه بود و مهمان قصه‌های بعد از ناهار ماما می‌شدیم.
ماما که مجله را باز می‌کرد ، خواهر کوچک‌ترم با خونسردی وارد گوش دادن می‌شد، قصه تمام نشده، می‌رفت و می‌گفت آخرش را فهمیدم. الآن هم یکی از کتاب‌خوان‌های حرفه‌ای در بلاد غرب است.
سختی کار مادرم، وقتی به اتمام رسید که خواهر بزرگم وارد دبستان شد. با توجه به آموزه‌های خانگی ، با آ- او چسباندن توانست برایم بخواند و بار از روی دوش مادر برداشته شد. روزگاران گذشت و گذشت، تا دو سال پیش که بیماری قند به چشمان مادر آسیب نزده بود، همچنان پروپیمان به خواندن مشغول بود. با اتکا به بینایی‌اش هیچ‌گاه با تلویزیون همگام نشد، خواندن برگ روزنامه‌ای کهنه را به تماشای تلویزیون ترجیح می‌داد.
برای همین روزهای سختی را حالا می‌گذراند، هرروز که به او سر می‌زنم، شروع می‌کنم برایش خواندن پست‌های دیگران و چقدر خوشحال می‌شود که من آرام‌آرام برایش می‌خوانم ، یک‌باره نگاه می‌کنم می‌بینم، ای‌وای، ماما روی مبل چرمی پهنش خوابش برده.
شنیده بودم دنیا خیلی گرده، ولی تا این درجه نزدیک، فکرش را هم نمی‌کردم. حالا، در حال پس‌انداز این روزها هستم، میدانم که این گردی به من هم خواهد رسید، برای همین حالا بیشتر وقت می‌نهم برای اینکه بروم و برایش قصه‌های شما را بخوانم، هیچ‌گاه اهل پس‌انداز نبودم تا این روزها که می‌بینم ، راست گفتن تا چشم بچرخانی ، پیری آمده است، و چون می‌آید به‌سختی قصد رفتن دارد.
پس بروم، او خواب نیمروزی‌اش به پایان رسیده، بروم قصه دیگری ساز کنم.