دیشب خواب می‌دیدیم، خواب خونه خاله پیرزن، خواب مرغا، خروسا، کلاغه که می‌گفت:
من که قارقار می‌کنم برات
همه رو خبر می‌کنم برات، بذارم برم؟
یاد آقا گاوه که می‌گفت:
من که ماء ماء می‌کنم برات، بزارم برم؟
یاد گربه‌ که می‌گفت:
من که میومیو می‌کنم برات، بزارم برم؟
خاله پیرزن همه رو جای داد، از ترس این‌که زیر بارون خیس نشن.
خاله پیرزن درواقع همون ایران ماست.
ایرانی که برا آباد شدن همه رو می‌خواست. از پزشک و معلم و متخصص و نقاش و منتقد و… همه و همه را خاله پیرزن جا داد تو دل بزرگش. همه رو بزرگ کرد، مدرسه فرستاد دانشگاه فرستاد، زنشون داد، عروس شدن، بعد که خواستن بچه‌دار بشن و عصای پیری مادربزرگ. رفتن.
گفتن نباید بچه هامون رو اینجا دنیا بیاریم، اینجا جا برا رشد بچه هامون رو نداره. رفتن اونجا بچه‌دار شدن، بچه‌هاشون اونجا بزرگ شدن، رشد کردن، دانشگاه رفتن خودشون هم دیگه کم‌کم سراغی از خاله پیرزن نگرفتن.
همون هایی که روزی اگر خاله پیرزن بهشون جا نمی‌داد، زیر برف و بارون خدا، کی می دونه چه به روزشون میومد؟
یادشون رفت.
گذشت، ولی خاله پیرزن گفت:
خونه من همیشه درش بازه، قفل و کلون درست‌وحسابی نداره، هر وقت دوباره دلاتون تنگ شد، بدونین دوباره می تونین برگردین. برگردین به همون خونه ای که همیشه بوی نان تازه‌اش صد تا کوچه اونورتر می‌ره، هنوز تو زیر زمیناش، دارای قالی آویزونه و زنا و دختراش پای دار نشستن و قالی می بافن. هنوز رو پشت بوماش سینی‌های بزرگ لواشک منتظر آفتابن تا خشک شن. هنوز بوی چای دم‌کرده لاهیجان بوی گلاب قمصر کاشانش، بوی انارای شکافته شده ساوه، بوی رنگینک هایی که زنای بوشهری با آرد و خرما درست می کنن بوی کباب شدن تن سیاه بادمجونای قلمی و نازک شمال که وقتی پوستشون کباب می‌شد تن سفیدشون بیرون میزنه. بوی دود زغال‌های پیچیده در جنگل‌های بلوط ایلام، عطر گرم سوهان، بوی فتیرهای اراک، بوی کباب بروجرد و ریحون های فسفری، بوی چاقاله بادوم های باغای طالقون رو داره.
آره، خاله پیرزن، بااینکه داره می‌ره که بخوابه، میگه به بچه‌هام بگید هر وقت خواستن برگردن، برگردن، اینجا خونه خودشونه. میدونم دلشون اینجا پیش منه، پیش کرسی وسط اتاق، پیش خرمالوهای به درخت مونده، پیش شب یلدایی که امسال بوی سال‌های قبل رو نداره، میدونم بچه هام هر جا باشن دلشون اینجاست، اونا شیر من رو خوردن، برمی گردن، چراغ‌نفتی رو طاقچه رو فوت کرد و لحاف رو کشید روش و خوابید