نعره هیچ شیری خانه ای را خراب نمی کند
من از سکوت موریانه ها میترسم

این حال‌وروز این روزهای ماست، سکوتی زیرپوست اینجا، جاری است زیرپوست شهر، زیرپوست من، تو، همسایه‌هایمان. سکوتی ترسناک، دلهره‌آور،سالهاست از این سکوت می‌ترسم. آدم‌ها، شبیه زلزله‌زده‌هایی شده‌اند که گاهی در خواب پس‌لرزه‌هایی را حس کرده بودند، ولی از ترس باور کردن آمدن زلزله‌ای چند ریشتری، خود را به خواب‌زده‌اند. همه خواب‌زده‌اند، باور کن، چشم‌های پف‌کرده از بی‌خوابی شب‌های گذشته قی‌کرده. از پنجره نگاهی به بیرون می‌کنم، ابری، غبارگرفته نه از جنس آلودگی ذرات، از جنس آلودگی بی‌تفاوتی، آلودگی عادت، آنها که می گویند” ناراحتی”؟ بذاروبرو. کاری که این چندساله همه آنهایی که دیدن هیچ جوری تحملش را ندارند، کردند. تازه آنهاهمه تحصیل‌کرده بودند، نخبه،دانشگاه رفته،کارگردان،مفسر،منتقدهای حوزه‌های مختلف ازسینما تا کتاب وشعر،رفتند.توهم برو،فکر می‌کند، نه، فکرنکرده که دارد می‌گوید “آب هم از آب تکان نخورد “خودم را نمی‌گویم.میدانم به‌جایی برنمی‌خورد ،فقط دل مادرم، ولی خوب میدانم این غائله‌ها برپا می‌شود تا دوباره اقلیتی دیگر از نخبگان که مانده اند ونرفته‌اند بروند .همان‌هایی که روزی اکثریتی بودند قابل‌تأمل، حالا دیگرسنی از آن‌ها گذشته، دلسوزها، سوخته‌های این آتش‌بازی‌های شنبه تا چهارشنبه‌ها. درجمعه‌ها، می‌میرند. این سکوت ترس دارد ،خطرناک است از آلاینده‌های توی هوا غبارگرفته خطرش بیشتر است. باور کن.آدم‌ها را که می‌بینم، تو خیابان، تو کوچه، تو تاکسی، کسی حرف نمی‌زند. کسی نمی‌خندد، آشنایی را که از دور می‌بینیم گریز می‌زنم، حوصله خودم را هم ندارم .من این سکوت را می‌شناسم، جنسش را هم با انگشتانم لمس کرده ام زبر است ،خراشیده می کند روحت را ،سمباده ای شکل است ،حتما دیده ای آنقدر به دیوار می کشند تا یک دست شود ،کاغذ سمباده را می گویم،بعد رویش رنگ میزنند.با خودم می گویم “این دریا، تاب این آرامش را ندارد.” آسمان هم ابری است، چه ابری ؟سیاه. سیاه بارانی، نه، بارانی نیست. سنگین است، تیره است وهم‌آلود، خوف دارد. باور کنید من از این سکوت‌های بعد از آتش‌بازی هراس دارم، می‌ترسم دوباره رفتن‌ها پا بگیرد. دوباره سر مرزها شلوغ شود، برای رفتن به آن‌سو. اما باز اینجا ما همچنان خواب‌زده بمانیم، گاهی با صدای خروپفی بیدارشویم، تکانی به خودمان دهیم، بالش‌هایمان را جابجا کنیم و دوباره به خواب رویم. می‌ترسم .من از این عادت کردن به خواب زدگی هم میترسم.