باور کنید این قصه نیست. داستان و دل نوشته هم نیست. واقعیتی بود که طی چند سال زندگی در محیطمان اتفاق افتاد کسی هم پیگیر آن نشد که چرا یک ناظم دبیرستان پسرانه، با سختگیری‌های بی‌مورد و عذاب‌آور، چند محصل را از نیمه‌راه تحصیل بازداشت؟ آن‌هایی را که می‌توانستند با گرفتن دیپلم برای خودشان جایی استخدام شوند، راهی کوچه خیابان‌ها کرد کسی نفهمید چه بر سرشان آمد؟ ترک شهر و دیار کردند و رفتند. بعدها با شروع درگیری‌های بهمن پنجاه‌وهفت و بیکار شدن او که عامل فرار خیلی از جوانهای شهر بود، خبر آمد که بازنشستگی‌اش را در بیمارستانی روانی سپری می‌کند. ظاهری مبادی‌آداب و درونی ریش از رنج‌هایی که در کودکی چشیده بود، هیچ آماری هم از جنایت‌هایی که او با بیماری‌اش به قشر جوان سراپا امیدی که می‌خواستند درس بخوانند وبه‌جایی برسند هم بیرون نیامد. گذشت ،او غروب یک روز سرد پاییزی روی تخت فلزی‌اش در اتاقی که بی‌شباهت به سلول انفرادی نبود جان باخت، تشیع کننده‌ای هم نداشت، سالها بود که با شدت گرفتن بیماری‌اش، دیگر ملاقاتی هم نداشت. او رفت، ولی بازتاب گماردن او به سمتی که با آینده خیلی از جوان‌ها بازی کرد هیچ‌گاه معلوم نشد. او بدون آنکه بخواهد، خیلی‌ها را نابود کرد، دست خودش نبود بیماری بود با ظاهری آراسته، که کسی گمان نمی‌برد عامل بازدارنده تحصیل پسران باشد، دلسوزی و ناآگاهی خیلی از پدر و مادرها هم مزید بر علت بود که خوب کاری می‌کند با ترکه غرورشان را جلوی سایر هم‌کلاسی‌هایشان می‌شکنند تا آدم بشوند. آن‌ها هم بی‌گناه بودند، اسیر تعلیماتی غلط از پیشینیان. این روزها که بحث خطای انسانی در فاجعه‌هایی که با آن‌ها روبرو شده‌ایم مطرح است، چنان همه‌مان را در هم کوبیده، که دیگر اشکمان هم خشک‌شده، یاد ناظم دبیرستان پسرانه‌ای می‌افتم که با خطاهای انسانی‌اش از موشک کروز و هزار غبار ناشی از پخش مواد رادیواکتیو در هوا بیشتر کشته داد. کاش یاد گرفته بودیم طی این چند دهه آنانی که برای قرار گرفتن در جایگاهی که می‌تواند یک اشتباه فقط یک اشتباه، با بسته شدن کتاب زندگی صدها شیفته علم و پژوهش توأم شودوباز شدن کتاب روزمرگی مادران و پدرانی که منتظرند این چند برگ مانده از کتاب زودتر ورق بخورد و نزد فرزندانشان برگردند.بیشتر دقت کنیم.روایتم تکراری است، شاید هم نچسب، ولی زنده است و در جریان. آن‌ها بی‌آنکه بدانیم کنار صندلی مان در مترو، در تاکسی، شاید سینما یا تئاتر می‌نشینند، بدون آنکه متوجه بیماری شدیدی که از آن رنج می‌برند بشویم، کاش نوع سؤال‌های پرسش و پاسخ گزینش‌های اداری یا تربیتی تغییر می‌کرد کاش جایش را با تأییدیه وزارت بهداشت و درمان عالی عوض می‌کرد کاش قبل از نشستن روی صندلی که روی دسته‌اش شاسی پرتاب موشک جای داده شده توسط چند پزشک حاذق روان و درمان صلاحیت عقلانی‌اش مهر تائید می‌خورد تا حالا به این فکر نیفتد که برای جبران دردی که به دل‌های دیگران زده تحت نظر قرار گیرد.