از پله‌های داروخانه در حال پایین آمدن بودم، چشمم به ماشین پلیس و افراد نیروی انتظامی که اطراف ماشین را محاصره کرده بودند و در حال تطبیق شماره پلاک ماشین با اپراتوری بودند که اطلاعات را از طریق بیسیم به آنها مخابره می‌کرد افتاد. شیر بیشه هم بودی از دیدن این دوره‌می غیردوستانه اطراف ماشینی که به‌قصد تهیه انسولین راکبش آن را در خیابان پارک کرده و رفته بود جا می‌خوردید. با نزدیک شدن من به ماشین، ماموری که مسلح به تجهیزاتی تمام‌عیار جهت دستگیری جاسوسان حرفه‌ای یا خلاف‌کاران باندهای عریض و طویل قاچاق مواد مخدر بود بدون کوچک‌ترین ملایمتی دستور داد مدارک ماشین؟ کارت شناسایی خودتان؟ گواهینامه؟ من درحالی‌که دستانم بشدت می‌لرزید، آن‌قدر سریع کیف مدارک را باز کردم و تند دستورهای ایشان را اجرا می‌کردم که سایر محتویات کیف روی زمین ریخت بدون کوچک‌ترین کمکی به من در جمع‌آوری مدارک پخش‌شده روی زمین، با اشاره دست‌فرمان داد به سمت کلانتری حرکت کنید. راه افتادم، عینِ توسری‌خورده ترین موجود روی زمین‌،خوارو خفیف، در کلانتری هم دستور این بود، سوییچ ماشین را تحویل دهید، ماشین توقیف است و با جرثقیل منتقل می‌شود به پارکینگ، چرایی در کار نبود؟ تمام. با تقدیم دودستی سوییچ ماشین خدمت جناب سروان محترمی که ادعا می‌نمود ما به‌حکم وظیفه کار انجام می‌دهیم، شما اگر مشکلی دارید می‌توانید به مراجع بالاتر مراجعه کنید. قصد ترک آنجا را کردم نه بابا چه مشکلی؟ مشکل کیلویی چند؟ می‌خواستم از آن فضا خارج شوم، همین. دیگر نه ماشین نه مشکلاتی که در نبود ماشین برایم پیش خواهد آمد برایم مهم نبود. با گلویی که از فرط خشم می‌لرزید، بیرون زدم. به دوستی که من را با یوگا آشنا کرد مدیونم، یاد گرفتیم رهایی از برزخ بغض و اندوه را با نفس‌های عمیق درمان کنم و چنین کردم، ایستادم گوشه‌ای در خیابان و قفسه سینه‌ام را تا جایی که توانم اجازه می‌داد چندین بار بادم و بازدم‌های طولانی از هوای کهنه‌ای که درونشان ذخیره‌شده بود خالی کنم. بعد آن‌قدر هوای تازه و نو در آن‌ها جا دادم که گویی کنترل مغزم را هم در دست گرفتند. مصمم شدم پیاده تا خانه را راه بروم، بهترین روش برای خشم‌زدایی و دوباره تسلط بر اعصابم را در برداشت. سینه‌ام را جلو دادم و سرم را چنان بالا گرفتم که گویی در حال سان دیدن هستم. کوچه قدیمی، با پیاده‌رویی چهل تیکه، ترجیح دادم از کناره دل بکنم چون زیاد اهل روی زمین نگاه کردن نیستم ترس از اینکه پایم اسیر چاله‌های به‌دقت تعبیه‌شده توسط باران‌های سیلابی سال پیش نشود، به خیابان روی آوردم، خیابان بی رهگذری بود، عجیب بود، خانه‌ها عمدتاً ویلایی کوچک، آجری، ابری که از صبح در حال پهن شدن و تسلط تمام بر سینه آسمان بود، ریزریز شروع به بارش کرد، گویی خداوند قصد کرده بود حال من را از این‌که هست رهایی دهد و خوب می‌داند باران تنها مرهمی است که از درون من را می‌شوید، و تا پیدا نشدن سفیدی دندانهایم از لبخند، بازی را تمام نمی‌کند. باران که شروع شد حالم خوب شد، درختان مهربان، خرمالو، انار، پلاک به پلاک تمام خانه‌های کوچه را چراغانی کرده بودند. شاخه‌های سر خم کرده‌شان از روی چینه‌های کوتاه به کوچه روی آورده بودند. انارهای ترک‌خورده‌ای که با جدا شدن از شاخه کنار پیاده‌رو در چاله‌های آب‌گرفته جا گرفته بودند، برگهای داربست‌ بزرگ مو، زرد شده، از دار نجات‌یافته، کف کوچه را فرش کرده بودند، و من مست از گل‌ریزان پاییزی، به سمت خانه‌ای که خیلی دور بود ازآنجا راه می‌رفتم، دیدن شسته شدن تمام خرمالوهای آویزان روی درخت، آبی که جیک وچیک از روی برگ‌ها سر می‌خورد وبِه دوستانش در جوی ملحق می‌شد همه شروع به پاک‌سازی درون زخمی‌ام مشغول شدند انقدرطبیعت با دستان نرم شروع به ماساژروح مجروحم تن داد، که با صدای بوق ماشینی که از پشت سربه من ندا می داد که کنار بروم، کنار رفتم برای اینکه آبی از زیر چرخهای ماشین در حال غبور بارانی ام را گلی نکند کمی درنگ کردم، جرثقیلی بود که ماشینم را به دندان گرفته بود و به پارکینگ منتقل می کرد، برایش دست تکان دادم، یک خرمالو درشت بین فضای کوچک دو برف پاک کن افتاده بود با دست بوسه ای برای خرمالو فرستادم، حالم خوب بود.باور کن .