همین یکی دو‌دهه پیش بود که خانه های سالمندان همانند قارچ در هر شهر و‌استانی درست شبیه واحدهای دانشگاه ازاد سبز شد و‌این آغاز تلخی شد بر جدایی ها ،جدا شدن بی بی ها وآقاجون ها از پیش بچه ها شون،یک سنت شده بود از دیر باز که پدر و‌مادر ها وقتی سالخورده می شدندو‌کم توان همیشه یک اولاد بود برای روزهای پیری و‌کوری ،ولی وقتی تیغ بولدوزرها خانه های حیاطدار را شکافت گویی تیشه زد بر این سنت و‌چنین کرد ،حیاطها که شد پارکینگ مجتمع ،دیگر جایی برا آقا جون تو خانه بود ،تا مدتها صبح ها کفش و‌کلاه می کرد با عصا خودش را با خرید نانی یا سبزی سرگرم می کرد ،عصرها هم راهی پارک نزدیک خانه حیاط دارسابقش میرفت با همسن و‌سالهای خودش از خدمت سربازی و‌ فرار کردن ها و‌پیچاندن جناب سروان جهت دیدن دختر ی که یک دل نه صد دل عاشقش شده بود ،ولی دست بر قضا یک‌روز که با هزار دوز و‌کلک از پادگان‌ مرخصی میگیرد تا یار را یک بار دیگر حتی از دور ببیند ،می بیند چراغهای رنگی دم در خانه خبر از رفتن یار دارد ،این قصه یا غصه را آنقدر آقاجون گفته بود که بی بی هم حفظ بود،بعدها بعد از پایان خدمت به کافه راه پیدا می کند و‌از مستی های شبانه اش ودزدکی وارد خانه شدن وته باغ تا خود صبح بالا اوردن ودوباره روزاز نو ،روزگار از نو این عشق آقا جون بود عصر نشده کفش و.کلاه کرده برود نزد دوستان که آنها هم خاطراتشون از جنس خاطرات آقاجون بود ،با فوت بی بی دیگه آقاجون از دل و‌دماغ پارک رفتن هم افتاد دیگه سبزی و‌نان صبحانه را گره زد به زانو درد وبی حوصله گی،آنقدر از خانه بیرون نزد که روزی با یک سرماخوردگی با پدر نزد دکتر رفت ودکتر گفته بود این را باید جایی ببرید که با همسن و‌سالهای خودش نشست و‌برخواست کند و‌چنین شد که او عصایش را جانهاد ،کارت مستعمل پایان خدمتش را هم برد تا انجا برای دوستانی که باز خواهد یافت از عشقش به بی بی قصه سرایی کند تا صدای خنده های بی بی را بشنود شاید نوعی حلالیت طلبیدن از او‌ باشد.