در حال مرتب کردن اتاق مادر بودم که بیتی را زمزمه کرد که از او بعید بود. با تعجبی رو به او کردم و گفتم ماما یک‌بار دیگر بخوان این بیت شعر را نخوانده گفت: این را مادرم می‌خواند. گفتم: برای همین تعجب کردم، از شما بعیدِه احساس کردم ناراحت شده، گفت: مادر چه دوران تحصیلی بدی را پشت سر گذاشتیم. ازیک‌طرف به علت پیشینه اجدادی مان اعتقاد بر این بود که دختران هم باید مدرسه بروند و درس بخوانند که مادرم با همه سختی‌های معیشتی آن روزگار و بی‌سرپرست بودن و نبود هیچ‌گونه مستمری مآرا در مدرسه ثبت‌نام می‌کرد. معلم‌های زمان ما بیشتر خو گرفته با حکایات و شعر بودند، ما هم که میراث اجدادی‌مان شعر بود وزارت از وزارت و وکالت که به ما هیچ نرسید ولی از شعر گفتن و سرودن بهره‌مند، هر شعری که در کتاب بود و برای حفظ به شاگردان کلاس مشق می‌شد من و خواهرم اولین نفراتی بودیم که با یکی دو بار روخوانی کتاب را بسته و آماده برای خواندن سر کلاس. عاشق انشا و خاطره گویی و حکایت شنیدن. به سایر دروس علاقه‌ای که نداشتم هیچ، تلاشی هم برای خواندنشان نمی‌کردم. کلاس چهارم پنجم بودیم که معلم تاریخ و جغرافیایی از تهران به شهر ما منتقل‌شده بود. هیچ‌گاه او را از یاد نخواهم برد، موهای فر ریز طلایی بلندی داشت که با سنجاق‌های فیروزه‌نشان از پشت گوش جمعشان می‌کرد رو به بالا، چشمانی عسلی و ریز، با قامتی ظریف و نحیف، گویی همین‌الان است و تازه از مدرسه به خانه امده ام او برای ما از پروین اعتصامی گفت از شعرهای او از زندگی ناموفقش از شهامتش در جدایی از همسری که با او همراه نبود از طبع شعر ش از میرزاده عشقی واژ دنیایی حرف زد که با دنیای کوچه خیلی فرق داشت با دنیای عروس شدن جهیزیه تدارک دیدن دلبری آموختن وزندگی زنانه را پای اجاق‌های هیزمی و سنگی به پایان بردن و هیچ نیاموختن او می‌گفت و من غرق دردهانی که با هر بار باز و بسته شدنش دنیایی جرات به من تزریق می‌شد سیر می کردم گویی روی تخت بیمارستانی مدهوش افتاده بودم و با تزریق سرمهای پی‌درپی من دوباره به زندگی بازمی‌گشتم. با شوق و لذتی بی‌پایان به خانه بازگشتم انگار کارنامه قبولی سال ششم که مجوز ورودی بود برای همه عرصه‌ها در دستم گرفته بودم. سر از پا نمی‌شناختم از این‌همه تار های ریزو ظریفی که پیراهنی شده بود غالب تن من و روح برهنه ام را سیراب . به‌محض رسیدن به خانه شروع کردم گفتن و گفتن از خانم معلم جدیدی که هم‌رنگ دنیای من است و هر چه من با شوق بیشتری حرف می‌زدم تاج‌های ابروهای مادرم در حال رسیدن به یکدیگر بودند. حرفهای من که تمام شد ابروهای مادرم هم سر جای خود قرار گرفتند. با خواندن این بیت پرونده هرگونه ورود ما را به دنیایی که خودش با آن ناآشنا بود بست. ومن فهمیدم که در این خانه نمی توان چراغی روشن نمود .سالها در خاموشی فقط با خواندن شعرهای پروین وملک الشعرای بهار شمع کوچک درونم را روشن نگه داشتم.
فروغی نماند در آن خاندان
که بانگ خروس آید از ماکیان