هفتم آذرماه هفتادوهفت، هشت صبح، جلوی در بیمارستان دی، جمعیت انبوه ماتم‌زده‌ای را به یاد می‌آورم که یکدیگر را بغل می‌کردند و به یکدیگر تسلیت می‌گفتند. هرلحظه به انبوه جمعیت اضافه می‌شد سیاه‌پوشانی را به یاد می‌آورم که برای بدرقه حمید به باغچه‌ای آمده بودند که سیب نداشت. شوک بزرگی بود، همه آن‌هایی بودند که به حمید قول داده بودند تنهایش نمی‌گذارند. ولی چه سود؟ او تنهایمان گذاشت، او که بارها گفته بود، من اگر برخیزم، تو اگر برخیزی، پس کو؟ نیمه‌شب دچار ایست قلبی شده بود و تمام. دفتر شعرش برای همیشه بسته شد. لاله همسرش، غزل و ترانه دخترانش، همه آمده بودند، سینماگران، نویسندگان، دانشجویانی که گریه امانشان نمی‌داد زیر تابوت حمید بروند، نرفته، قد خم‌شده، میان موج عزاداران سیاه‌پوش، وسط خیابان، می‌افتادند. گویی کسی با تبری زهرآگین می‌افکند سروهایی را که برای بدرقه باغبان رفته بودند. طی مسیر افراد زیادی به جمع مشایعت‌کنندگان حمید اضافه می‌شد مردم عادی که بارها شعر او را گاهی بی‌هیچ بهانه‌ای زیر لب زمزمه کرده بودند که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت رهگذران زیادی که خبر را نشنیده بودند با دیدن چهره‌های بسیار آشنایی در جمع سیاه‌پوشان با پرسشی از مشایعت‌کنندگان تا می‌فهمیدند این حمید است که می‌رود می‌گفتند همان شاعری که گفت من اگر ما نشوم تنهایم و با سری فروافتاده و دستانی گره‌کرده و آویزان به راه می‌افتاد آنجا بار دگر افتخار کردم به آدم‌های ایرانم رانندگان عزیز تاکسی که تا می‌فهمیدند شاعر بوده و پنجاه‌وهشت‌ساله و همسری که جوان است و دخترکانی که هیچ سیبی از باغ پدر نچیده‌اند با تسلیتی به راه بدرقه کنندگان اتومبیل‌هایشان را به کنار خیابان هدایت می‌کردند و با سرعتی کم به شاعری که شاید هیچ‌گاه اسمش راهم نشنیده بودند ادای احترام کردند. حمید برای همه مردم شهر سیب می‌خواست برای همه و لاله بود که زیر لب برای او می‌خواند
ای تو بهاروباغ من چشم من و چراغ من
بی همگان بسر شود بی تو بسر نمی‌شود