حق طلاق

حق طلاق

بعد از بازگشت از آخرین جشن عروسی ، هیچ حس خوبی را با خودم به خانه نیاورده بودم. درحالی‌که همیشه بعد از پایان هر جشنی، من چند روزی را با زمزمه آهنگ‌ها و سرخوشی‌هایی که از دیدارهای دوست، فامیل نصیبم شده بود بسر می‌بردم. ولی این آخرین ضیافتی که بالاتر از جشن می‌توان نامیدش، گویی، مسابقه‌ای بود که برنده نداشت، پدر عروس و داماد، دو غول دنیای تجارتی که سر از لابی‌های پشت پرده‌ در امارات و حاشیه خلیج‌فارس بیرون آورده بودند، جای مناسبی را برای نرد انداختن با یکدیگر انتخاب کرده بودند. انتخاب مهمان‌ها از کشورهایی که دوست می‌خوانندشان گرفته تا دعوت از گروه‌های موسیقی آن‌سوها، بگذریم.

پول‌هایی که با زحمت به‌دست‌آمده باشد را نمی‌توان آتش زد، نمی‌دانم شاید این نگاه من است که سال‌ها کارکردم و میدانم چقدر سختی کشیدم، شاید راه را اشتباه رفتم، ولی هر چه بود مرگ روزگار جوانی‌ام را رقم زد. نمی‌دانم چرا بیراهه می‌روم، اصلاً قصدم چیز دیگری بود. بعد از ترک سالن باشکوه عقد و بازگشت به فضای باز چیدمان شده در بستری پهن و پوشیده از گل‌های ارکیده، پچ‌پچ‌هایی که محصول این ضیافت‌ها است شروع به زمزمه کردن‌ها شد. فهمیدم که خوشحالی بیش‌ازحد خانواده عروس بابت این است که سوگلی‌شان، عروس خانم موفق به اخذ حق طلاق از آقای داماد گشته، آن‌قدر که مادر عروس خانم از این حق خوشحال بود از بر پا شدن جشنی به این باشکوهی خوشحال نبود.
ازآنجایی‌که میزها شماره‌گذاری شده بود و باغ بسیار بزرگ، هرچقدر چشم کردم از دوستان نزدیکم کسی راندیدم، با برپا شدن موزیک و رخت بربستن از صندلی‌هایی که بی‌شباهت به ماساژور نبودند و ترک صندلی‌ها توسط میهمان‌ها، فرصت خوبی دست داد تا گوشی‌ام را چک کنم داشتم پیام‌های آمده را نگاه می‌کردم که با آمدن عروس و داماد سمت میزهای میهمان‌ها و خوش‌آمد گویی به مدعوین گوشی را دوباره سر جایش قراردادم. با آرزوی خوشبختی برای هر دویشان و رفتن به‌سوی میز دیگری، محو دستانشان در دست یکدیگر شده بودم، داشتم با خودم واگویه می‌کردم که
این دونفری که چند سالی است از دوستی مشترکشان می‌گذرد و چه سفرها باهم رفته‌اند، یعنی هنوز به شناخت کافی نرسیده‌اند؟
کاش زمان برمی‌گشت و من به این جوان‌های امروزی می‌گفتم چه زجری می‌کشیدند نامزدهای دوران ما، برای یک خلوت یک‌ساعته هم که پیش می‌آمد، شده بود از چوب آدمک بسازند، یکی را همراه عروس و داماد می‌فرستادند که یک‌بار خدایی ناکرده کسی نبیند. تازه اگر خیلی به قول فرنگی‌ها “اپن مایند” بودن. وای به حال عروسی که چندتایی برادر هم داشت محرم و صفری بود که نگو و نپرس. چندتایی ازدواج‌ها هم طبیعی است که خوب از آب درنیامد. با توجه به ضعف شدید فرهنگی آن دوران عجیب هم نیست. ولی حالا بااین‌همه زمان داشتن برای شناخت در همه زمینه‌ها چرا؟ یادش به خیر بزرگانمان می‌گفتند:
طلاق مکروه است نامش را هم به‌سادگی بر زبان جاری نسازید و حالا روی سفره‌ای به این باشکوهی کنار مردمانی که با دستانی در حالت دعا برای خوشبختی‌تان به‌سوی درگاه خداوندی بلند کرده‌اند، در دلم نگرانی موج میزند بابایی می‌گفت:
دخترم لفظش رو که اومدی یعنی نصفه راه را رفتی.

By |۱۳۹۸-۶-۱۳ ۱۷:۵۹:۰۷ +۰۰:۰۰شهریور ۱۳ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون ديدگاه

درباره نویسنده :

شاید علاقه عجیب من به بوی کاغذ تا نخورده، میل خط خطی کردنشان را از کودکی در من بیدار کرد، تا آنگاه که توانستم بنویسم، دیگر از خط خطی کردن دست بر داشتم، دوستش دارم، نوشتن را می گویم، درست بسان عبادت، قلم معبد من است. به معبدگاه من خوش امدید.

ثبت ديدگاه