حس خوب

حس خوب

چه حس خوبیه! چه حالیه! باور کردنی نیست.
مدتهاست که تنها نبودم. امشب، همه به مهمانی دعوت شده اند. فکرش را هم نمیشد کرد، نه تدارک شامی، نه میوه و چای بعد از شام.
خلاصه در پوستم نمی‌گنجم، یعنی من و لپ تاب و باز کردن پی‌دی‌اف‌های کتاب‌هایی که فریاد می‌زنند کجایی؟ گوشی هم که سایلنت شود، یعنی یه جورایی عسل خوران. میتوان تا آمدن اهل خانه یک رمان پربار چند صدصفحه‌ای را بوسید و لپ تاب بسته رفت لا لا.
باور نمی‌کنم من و این‌همه خوشبختی! می‌زنم به تخته! نمیدونم چرا؟ این هم مثل خیلی از کارا، عادته دیگه!
یک لیوان دسته‌دار که قدیما به لیوان بخوانید “آب هویج خوری” معروف بود، پر از چای تازه‌دم و یک بسته بیسکوییت هم کنارش. برای دورهمی خودم و لپ تاب کافی است که احساس سرخوشی‌ام را دوچندان کند.
در این عالم خوش در حال سیر و سلوکی عارفانه بودم تا آنجا که حتی صدای شکستن کمر بیسکویتم دردهان برایم لذت‌بخش بود که گوشی سایلنت شده روی ویبره، شروع به حرکت لرزشی روی میز کرد. تا آنجا که اگر بدادش نرسیده بودم، دست به انتحار می‌زد و خودش را از روی میز به پایین پرتاب می‌کرد.
با نگاهی به شماره نقش‌آفرین گشته چیزی شبیه چکشی که به صفحه فلزی آویزان بر تنها درخت مانده در حیاط مدرسه می‌خورد با شتابی که خروج از کلاس را تداعی می‌کرد با حرکتی سریع قبل از انجام عملیات انتحاری گوشی را جواب دادم. شماره مینا بود دوستی که میدانم امکان ندارد، تحت هیچ شرایطی، بدون در نظر گرفتن کلیه جوانب، اقدام به شماره گرفتن یا کلیک کردن نامی آشنا بر صفحه گوشی نماید.
با سلام و احوال گرفتن و پرسشی از حضور بچه‌ها، گفت:
_جدی میگی تنهایی؟ باورم نمیشه، یعنی الان این وقت شب تو بیکاری؟
گفتم: بیکار که نه! کلی دوست داشتم یه فرصت این‌جوری نصیبم بشه، بتونم راحت و بی‌دغدغه، چن تا صفحه کتاب بخونم یا اگه شد چیزی بنویسم.
خلاصه داشتم از رویاهام می‌گفتم که گفت:
_ ببین در را بزن، من پشت درخانه تان هستم. چایی رو براهه؟ گفتم:
_ جدی میگی؟
گفت:
_باور کن، بچه‌های من هم امشب تصمیم گرفتن با پدرشون برنامه بچینن تا آخر وقت فردا هم نمیان. میام بالا یه چایی باهم بخوریم.
بعد هم دوتایی باهم بریم بیرون بشینیم یه کافه‌ای، چیزی باهم بخوریم. چطوره پایه‌ای یا نه؟
داشتم فکر می‌کردم که گفت:
_ الو کجایی؟ چیه من و تو هیچ سهمی از گشت و گذار تو دو تا خیابونم نداریم؟ واقعاً که؟ در و بزن اومدم بالا.

By |۱۳۹۸-۵-۱۹ ۱۸:۵۲:۳۸ +۰۰:۰۰مرداد ۱۹ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون ديدگاه

درباره نویسنده :

شاید علاقه عجیب من به بوی کاغذ تا نخورده، میل خط خطی کردنشان را از کودکی در من بیدار کرد، تا آنگاه که توانستم بنویسم، دیگر از خط خطی کردن دست بر داشتم، دوستش دارم، نوشتن را می گویم، درست بسان عبادت، قلم معبد من است. به معبدگاه من خوش امدید.

ثبت ديدگاه