حالم خوب نیست، حال دلم هم خوب نیست، حال دلم که خوب نباشِد، حال قلمم هم خراب می‌شود، هر چه با مدادتراش‌هایی جورواجوری که دارم نوکش را میتراشم دوباره که می‌خوام شروع کنم به نوشتن تق ،می‌شکند. قلمم جان دارد می‌فهمد، شاید فکر کنیم ،چوب خشکیِ است از درختی که بریده‌شده و گوشه کارخانه چوب‌بری افتاده ورو هم تلنبار شده بودند تا نوبتشان برسد کی سلاخی شوند ؟با اره‌های تیزی که در یک چشم به هم زدن تنه درختی را که سال‌ها نور خورده بود تا قد بکشد و سری میان سروهای جنگل در آرد با تبری که دسته‌اش را خوب می‌شناخت چنان تکه‌تکه می‌شود که خشکت میزند .آن درخت ،باآن‌همه بار و برگ و ریشه و تنومند.عجب .؟بار اولی هم که قطعش کردندوتن افتاده‌اش را روی زمین کشیدند خشکم زد.چه سایه‌ای داشت ؟چه بار و برگی؟ وحالاتکه‌تکه شدنش، انقدر کوچک که قلمی شده در دست من که با آن از درد این روزهای وطنم بنویسم از درد درون خودم، در دست بچه‌های مدرسه، کلاس اولی‌ها که با آن بنویسند، بابا آمد، ولی در دستش نه توت است نه انار،نه سیب ، سبد گوشه اشپزخانه مان هم مدتهاست که خالیست.تازه با اسب یا ماشین هم نمی‌آید، رو به مادر می‌کند ،سرش پایین است که می‌گوید، باور کن ،ندارم. آری این روزها حالم اصلاً خوب نیست، هیچ‌گاه دوست نداشتم از درد و رنج بنویسم ،چون گیشه پسند است و پر طرفدار ،ولی دیشب تو ی روزنامه خواندم فیلمهای کمدی هم دیگر مشتری ندارد.فهمیدم حال دل من ،تو، گیشه ،خیابان ،کودک کار، بابا هایی که زود پیر شدن ،مادرهایی که همه کارشون شده دعا ،حال هیچ کس خوب نیست.این را قلمم خوب می فهمد چون مادرش با اینکه درتاریکی زمین ریشه زد ولی امید به نوربود که او را تحریک کرد قد کشید ،کنار چشمه ای ،در آبهای سرد و روان با ریشه های بقیه درختان هر روزوشب در حال آب بازی بودند.برای همین حال قلمم خوب نیست او ریشه اش را با آب و تنش را با نور بالا کشیده ،اصالت دارد آنقدر که خدا وند هم نام او را در دفترنفیس قرآنی اش یاد می کند ،آنقدر حس دارد که همین حالا هم نمی نویسد گریه می کند ،این دلنوشته نیست ،این خاطره نویسی نیست ،این را نمی نویسم که بگویم هستم.دلم تنگ است ،باور کن ،این بغض فرو نشسته این ایام است ،قورتش نمیتوان داد،راه گلویم را بسته ،این را قلمم خوب می فهمد از بس هوای گریه دارد.تق ،دوبارهءءءءئئ