خاله زری دیروز اینجا بود. آمده بود باهم بریم خیاطخونه سر کوچه، پارچه‌اش را بده براش لباس بدوزِه. تو خیاطخونه چه خبر بود.؟باورم نمی‌شد،!!!!، همه خانم‌هایی هم سن و سال خاله زری کمی بزرگتر یا شاید کوچکتر،در حال ورق زدن بورداهای لباس و انتخاب مدلی برای پارچه‌شان.جهت شب عید. دختر جوانی که با مادربزرگش آمده بود غرق درگوشی ،اصلاً حواسش به مادربزرگ که از او نظر می‌خواست نبود تازه هنوز فری هم تو گوشش بود دیگه نور اعلی نور. همین که خانم کوچکی مدیر آنجا با مترو دفتر و منشی‌اش از اتاق بغلی به جمع مشتری‌های سرخوش شب عید ملحق شد گویی یکی از گردانندگان پروژه‌های پشت پرده سیاست‌های برون‌مرزی کشور واردشد. دردسرتان ندهم، همه حاضرین در مجلس بورداها را کنار گذاشته و به تحلیل وضعیت منطقه و کشورنشستند. از سوریه شروع شد، خانمی که هر جمله‌اش را با یاد و نامی از سرهنگ شوهر مرحومش شروع می‌کرد، حافظ اسد را چند باری در گور جابجا کرد معتقد بود ما هر چی می‌کشیم از دست گوربه‌گورشده او و حال پسرش هست. زن میان‌سالی که بین من و خاله زری نشسته بود و مرتب هر لباس شبی را که در بوردا می‌دید با طنازی به سمت من می‌گفت به نظر شما این به من می‌آد؟ و من همه را تائید می‌کردم. او که گویا با تور سفری هم به مسکو داشته و دلی پردرد از گرانی بی‌حدواندازه آنجا، با مرور شجره‌نامه‌ای از پوتین بحث را شروع و پس از اثبات بی‌پدر بودن ایشان و شک به عقد رسمی مابین والدینشان تمام بدبختی‌هایی را که بر سر مملکت ما آمده از بی بسم‌الله بودن نطفه ایشان و دخالت‌هایشان در امور مملکت‌داری ما می‌دانست. بحث که داغ و داغ‌تر شد خاله زری گفت اونوقتا که همه باهم تو یک حیاط زندگی می‌کردیم بی بی وقتی عروسش با پسرش یا جاری‌ها باهم یا حتی بچه‌ها حرفشان می‌شد دست عروسش را که خیلی کم سن و سال بود می‌گرفت می‌کرد تو یکی از اتاق‌های همسایه های دور حیاط که متعلق به کامل زنی بود ،دست پسرش را هم می‌گرفت می‌کرد تو اتاق آقا جون با غر بلندی به سر او که چرا نشستی برو بر نگاه می‌کنی ؟یه چیزی به پسرت بگو !!!پای دو تا بچه و به توراهی وسطِه داری نگاه می‌کنی؟ ؟؟؟؟بچه‌ها را هم خودش مشغول می‌کرد تا چیزی نفهمند، عصری که می‌شد آش گنده‌ای بار می‌کرد وسط حیاط عروسش هم می‌آمد کمک، پسرش هم کمی خودش را می‌گرفت ولی بعد قاتى بازی با بچه‌ها، انگارنه‌انگار. این می‌شد که غائله می‌خوابید، حرفش هم همین بود که مادربس کنید پای بچه وسطه.حالا این روزای ماست تو را به خدایی که می پرستید بس کنید .پای حیاط پدری و جوونامون وسطه.دوباره بساط جنگ رو علم نکنید.