تو خواب‌وبیداری با صدایی شبیه سنگ‌ریزه که به شیشه اتاقم می‌خورد با آخرین خیزی که انگار دونده دو صد متر به خط پایان برمی‌دارد،به خط پایان اتاق خودم را می رسانم، پرده را کنار می زنم. وه، باران ،چقدر منتظرش بودم. دانه‌های تگرگ کوچکی که بر شیشه اصابت می کردند، منظم و باسلیقه در امتداد لبه پنجره به خط شده بودند،بوسه گرمی بر تن سرد شیشه اتاقم روانه می کنم و آرام و خموش به لبه تخت برمی گردم، کاش می توانستم پنجره را باز کنم و تگرگ‌ها را ببوسم ، آن‌ها من را یاد ایامی انداختند که عشقم سربازیی بود که به محض آنکه فرماندهشان، مرخصی یکی دوساعته رو برگه امضا می‌کرد،به هر وسیله‌ای بود خود را به پشت پنجره ما میرساند و من با اولین سنگریزه، همچو اسیری از صید گریخته با پس زدن پرده اتاقم، اعلام موجودیت می‌کردم و با اشاره دستش می‌فهمیدم که همان نیمکت قبلی پارک منتظرتم,و چه زیبا هر دقیقه را جشن می‌گرفتیم ،حال سی سال از آن روزها می‌گذرد ،و همچنان با هر صدایی که به پنجره اتاقم می‌خورد ،می‌پرم ،شاید نمی‌خواهم باور کنم که دیگر فرمانده برگه‌اش را مهر نمی‌کند