ساعت چهار صبح، میدان آرژانتین.
اتوبوس‌های صف‌کشیده اسکانیا، گردشگرانی که نیمه بیدار در حال سوارشدن بودند، چقدر جالب بود این نخستین ساعات بامدادی روز و شلوغی میدان آرژانتین، مقصد؟
دره‌ای در جاده هراز.
سپیده در حال رونمایی بود که راه افتادیم، زیبایی‌های جاده شروع کردن به رخ گرفتن، گویی به گالری نقاشی پای نهاده بودی که برترین نقاشی هارا به نمایش گذاشته بودند. هر پیچی که گذر می‌کردی، به‌یک‌باره تابلویی وسیع از صخره‌هایی به رنگ قهوه‌ای که خزه‌های نرمی آن‌ها را در برگرفته بود، پیش چشمانت پدیدار می‌شد.از تابلوها، یکی پس از دیگری رونمایی می‌شد، همه تابلوها توسط یکدست کشیده شده بود:” دست طبیعت “. نقاش چیره‌دستی که هیچ‌کدام از تابلوهایش را برای فروش نمی‌کشد.
با سری مماس بر شیشه اتوبوس، به خواب‌رفته بودم، صدای ایستادن وسیله نقلیه، باعث بیداری‌ام شد و سپس صرف صبحانه و حرکت دوباره به‌سوی مقصد. طی تماس‌های پشت سر هم لیدر تور باخبر شدیم که دیدار از دره موردنظر به دستور مقامات قضایی امکان‌پذیر نیست و تور باید گردشگرانش را به تهران برگرداند. شوک بدی بود، یاد شعری از شهریار قنبری افتادم، آنجا که می‌سراید:
آبی دریا قدغن
شوق تماشا قدغن.
چهار اتوبوس پر از گردشگرانی که با برنامه‌ریزی از قبل، وقت و هزینه‌ای را متحمل شده بودند و حالا میانه جاده هراز مانده بودند چه‌کار کنند؟ تلاش‌ها بی‌فایده بود، در پاسخ به این حجم چرا؟ هیچ‌کس پاسخگو نبود. سرگروه‌های کاروان‌ها بالاجبار، مقصد دیگری را در برنامه گنجاندند که باب طبع این خیل گردشگر سرگردان نبود. به هر حال، با بازگشت تور به تهران سفر یک‌روزه، به‌ظاهر تمام شد، ولی پرونده بازدید از دره همچنان نیمه‌باز باقی ماند.
حال تا کی، باید منتظر بنشینیم و ببینیم مسئولین چه وقت اجازه دیدار از این منطقه را که نه در خاک دشمن است و نه مرز استحفاظی و نه حتی خطرناک و تنها به جرم زیبایی قدغن گشته را صادر می‌نمایند و ما در نوبت انتظار ماندیم تا کی نوبتمان شود؟ خدا عالم است.