تفنگ های چوبی

//تفنگ های چوبی

تفنگ های چوبی

از مدرسه که به خانه ‌بر می‌گشتیم،پسربچه‌هایی را می‌دیدیم که گوشه ماشین پارک شده‌ای در کنار خیابان پناه گرفتند و با تفنگ های چوبی دست سازی، به تقلید از فیلم‌های سینمایی آن زمان، در بهترین ژست ممکن، به تیراندازی سوی دشمنی فرضی،یا دزدها و راهزنانی مشغول و با استفاده بهینه از گلویشان در تولید اصواتی در خور سلاحشان بودند. حال بماند،که این هفت‌تیر دست‌ساز، چقدر فشنگ در خود جای‌داده بود! برای خودش داستانی خواهد بود.
درهرحال،چون فشنگ‌ها تمام ناشدنی بود،مگر خستگی یا تشنگی دلیلی بر ترک صحنه مخاصمه می‌شد! در غیر این صورت،جنگی که خودشان آغاز کرده بودند به این سادگی‌ها تمام نمی‌شد.
گذشت آن دوران وما بزرگ‌تر شدیم،جنگ واقعی بزرگی درگرفت و همه پسران کوچه،محل،خیابان،شهر،مجبور شدند تفنگ‌های سنگینی را بر جثه‌های کوچک ونازکشان حمل کنند که تا آن زمان حتی از نزدیک هم آن تفنگ‌ها را لمس هم نکرده بودند.اعلام وضعیت فوق‌العاده،کشاندن همه مردها از نوجوان تا جوان از تازه پدر شده‌ها تا آنهایی که هنوز حلقه‌های ازدواجشان برق تازه گی اش را داشت. باید خودشان را به پایگاه‌ها معرفی می‌کردند،تا با فراگیری فشرده رزم و استفاده و حمل اسلحه در کوتاه‌ترین زمان به نیروهای در حال جنگ ملحق شوند.دوره‌ای که باید حداقل سه ماه طول می‌کشید،به علت نیاز مبرم جبهه‌های درگیر با جنگ به نیروهای تازه‌نفس،به کرات به دو ماه نکشیده اعزام اعمال میشد.
از پشت شیشه‌های اتوبوسی که این شانزده،هفده‌ساله ها را در خود جای‌داده بود،عرق‌های پشت لبشان را به‌وضوح می‌دیدم و خط سبیل‌های سبزی که نشان از خروجشان از دنیای بچگی بود.
می‌رفتند،تا پشت سنگری مالامال از کیسه‌های شن،پنهان شوند و با پنهانی سرک کشیدن دشمن واقعی را با فشنگ‌هایی این بار محدود، از پای درآورند.
خیلی از این پسربچه‌ها با این رؤیا رفتند،که در بازگشت برای بچه‌های محل از کشتن و دستگیر کردن نیروهای درگیر، لاف‌های گوناگون زنند!
چه بد،که نه‌تنها بازنگشتند،آن‌هایی هم که اسیر شدند و موفق به شناسایی و معرفی خود به نیروهای سازمان ملل گشتند. با بغض و گریه بعد از اعلام اسامی‌شان،در رادیومی‌گفتند:«دلمان برای خانواده‌مان تنگ‌شده»به همه مادرها بگویید،تفنگ‌های چوبی را بسوزانید،اصلاً تفنگ چیز خوبی نیست،تفنگ آدم را می‌کشد،اسیر می‌کند،گرسنگی می آورد،نمی‌توانستند حرفی از شکنجه بزنند،ولی زمانی که می‌گفتند اینجا برادران عراقی به ما می‌رسند،اشک‌هایشان صدایشان را می‌لرزاند و ما شنوندگان عزیزی بودیم که هر شب با صدای این صاحبان کوچک تفنگ‌های چوبی، مجبور به فروخوردن بغض‌هایی شدیم که حالا،برای درمانش هیچ دارویی شکننده‌اش نیست،می‌گویند کهنه گشته، این بغض و جای خود را داده است به چیز منحوسی به نام
«تومور»

By |۱۳۹۸-۶-۳۰ ۱۸:۴۸:۳۵ +۰۰:۰۰شهریور ۳۰ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون ديدگاه

درباره نویسنده :

شاید علاقه عجیب من به بوی کاغذ تا نخورده، میل خط خطی کردنشان را از کودکی در من بیدار کرد، تا آنگاه که توانستم بنویسم، دیگر از خط خطی کردن دست بر داشتم، دوستش دارم، نوشتن را می گویم، درست بسان عبادت، قلم معبد من است. به معبدگاه من خوش امدید.

ثبت ديدگاه