خانه پدری بعد از رفتنش دچار تر کهای زیادی شد. ترکهای ریزی که یواش‌یواش با مهاجرت دو تن از دختران و مرگ یکی از پسران، بزرگ و بزرگ‌تر شدند. هر چه مادر هم سعی در پوشاندن این شکاف‌ها می‌کرد بی‌حاصل بود. باد سردی که از این شیارها به درون خانه نفوذ می‌کرد سرمای نبود ن ها را غیرقابل‌تحمل‌تر می‌کرد. معمار و سازنده آن بنا رفته بود او بود که هیچ دیواری ترک برنمی‌داشت. مادر گاهی با فروکردن تکه پارچه‌ای میان شکاف‌ها، برای مدت کوتاهی جلوی نفوذ سرما را می‌گرفت ولی دیوار فقط شانه‌های پهنش مانده بود جرات تکیه دادن به آن را نداشتیم نکند آوار شود. سقف سر جایش بود پوسته‌پوسته‌هایی از آن طبلِه کرده بود ولی همچنان سقف بود ولی دیوارها؟ آن‌ها باید با ملاطی از جنس مهر و عشق پر می‌شدند همان ملاطی که پدر آنها را در استانبولی بزرگی می‌ریخت و با ماله دستانش به‌تمامی پیکر خانه می‌کشید. یک جای کار اشکال داشت که ترک‌ها بزرگ و بزرگ‌تر می‌شدند، تا خواهرم آمد، با آمدنش دوباره خانه پدری شلوغ شد بوی نان تازه، بوی کفش‌های نویی که به دیدار دخترش می‌آمدند، بوی سبزی، بوی برشته شدن مرغ‌ها، بوی برنج دم کشیده، بوی حلیم و دارچین صبحانه‌های دور همی، بوی زیرورو شدن خاک باغچه، روشن شدن سماوری که مدتها بود پارچه‌ای روی آن کشیده شده بود و کسی سراغی از آن نمی‌گرفت پیچیده شدن هیاهوی سلام‌ها و بوسه‌های چشم‌روشنی و عطر جعبه‌های شیرینی پاپیون‌های کوچک، و پهن شدن سفره پلاستیکی از این سر تا آن سرخانه گردش بوی نان سنگک دو آتیشه ، همه و همه ملاطی شد از جنس همان ملاطی که پدر تا بود با آن‌ها دیوارها را از شکاف برداشتن نجات داده بود. خانه پدری دوباره جانی تازه گرفت، گرم شد، نور چراغ‌های خانه از سر کوچه آمار می‌داد که خانه پدری محفل دوباره عزیزانش گشته. آری دوباره آن بنا، با همه کاستی‌ها سر پا شد. گرچه جای خالی‌ها را هیچ جوری نتوانستیم پرکنیم ولی همین‌که درزها پوشانده شد، دلگرمی شد برای پدر، یادش شاد