یکی از بهترین شادی‌های دوران کودکی‌ام، روزی بود که عددها را یاد گرفتم خواندن را یاد گرفتم، درست به یاد دارم: تابستان چهل‌وهفت.
از اینکه دیگر در بازی‌های گروهی من را نخودی محسوب نکنند یا مجبور نباشم یارکمکی داشته باشم، لذتی می‌بردم، وصف نشدنی.
همان روزهایی بود که تازه چرخ کمکی دوچرخه‌ام را بازکرده بودم و انگار یکی من را هل داده بود به دنیای بزرگ‌ترها. حالا می‌توانستم در بازی خانگی (لوتو-دبرنا) من هم کارتی بردارم و با چیدن آن‌ها روی قالی، حضورم را رسماً اعلام کنم و کسی نگوید:
_گیتی که بلد نیست بخونه، گیتی بشین پیش مامان.
وای چه لذتی داشت! وقتی می‌شنیدم که میگویند:
گیتی هم تو بازی هست کارت بهش بدید، بچه که نیست بزرگ‌شده.
آخ، این یعنی رسیدن به ته دنیا، یعنی مزه خاص تابستان چهل‌وهفت.
بازی شروع شد، کیسه متقالی در دست پسرخاله، پر از مهره‌های دبرنا که می‌توانست من را صاحب خط یا خانه‌ای کند، وای چقدر دوست داشتم من هم دستم را بالا ببرم و فریاد بزنم:
_خانه.
ملتمسانه نگاهش می‌کردم، شاید عددی از برگه‌ام را بخواند، هرگاه که دستانش درون کیسه فرومی‌رفت، قلبم با تکان‌هایش، لبانم را خشک‌ می‌کرد!
جلوی همه کارت‌ها، نخود لوبیاهای ولو شده، منتظر رسمیت یافتن بودند تا بر صفحه سفید جای‌گیرند، جایزه خط، یک دوریالی بود و خانه، پنج ریال!
صبح قبل از خروج پدر از خانه، جهت بازی، سکه‌هایمان را می‌گرفتیم که پرقدرت، در بازی حاضر شویم، یکی از بهترین تابستان‌های عمرم بود که افتخار نداشتن یار کمکی را به همراه داشت، گاهی خط برنده می‌شدم، حال چگونه از خوشی بالا پائین می‌پریدم بماند، ولی هیچ‌گاه “خانه” نبردم، هنوز هم نبردم. خانه را می‌گویم.