چقدر دل‌نشین است که دنبال خرید چیزی باشی و یک‌باره کسی زنگ خانه را بزند که انتظار آمدنش را نداشته باشی و همان را برایت هدیه بیاورد.
به‌جای استفاده از آسانسور پله‌ها را دوتایکی کرده و یک‌باره در آستانه راه‌پله‌ای که با در خانه من یک‌قدم فاصله دارد، کسی، پنج کتابی را که می‌خواستی و هر چه به انتشارات زنگ می‌زدی و می‌گفت تمام‌شده را یک‌باره از کیفش درآورد. چنان بازی حکم، وقتی همه آس ها باهم در دستت می‌بینی و لبخند بزرگی بر صورتت نقش می‌بندد دقیقاً همان لبخند بزرگ بی‌اختیار روی صورتم می‌نشیند.
البته ناگفته نماند که این کار فقط از دست خواهری برمی‌آید که از من بیشتر در فکر تهیه کتاب‌های دوست‌داشتنی من می‌باشد. گرچه بابت تهیه این کتاب‌ها مجبور به تهیه ناهاری درخور تقدیر برای ایشان شدم. ایشان همچنان که زیر لب غرغر می‌کرد، اما مشخص بود از این پیروزی بسیار بر خود می‌بالد و می‌گفت:
خانم از صبح مجبور شدم هر چهار فروشگاه بزرگ شهر کتاب را با اسنپ دراختیار که الحمدالله هرکدامشان هم یک‌سوی جغرافیایی شهر هستند، بگردم تا بتوانم پیدایشان کنم. با خوردن یک ناهار دونفره خواهری که خیلی هم چسبید، زود می‌رود.
من میز را جمع نکرده کتاب (بی‌خود و بی‌جهت) از خانم دکتر شهلا حائری را در دست گرفته و چیزی حدود دو سه ساعت با یک گریز کوتاه دم کردن و خوردن چای کتاب را به پایان بردم. کتاب نام رمان را بر روی جلد خود یدک می‌کشد، ولی به عقیده من به داستان بلند بیشتر شبیه است چون وقتی نام رمان را می‌شنوی خودت را برای یک کتاب حجیم حداقل پانصد شش‌صدصفحه‌ای آماده می‌کنی درحالی‌که این قصه صدوبیست و شش‌صفحه‌ای است یعنی یک عصرانه شیک ادبی. هر چه بود من را چنان با واژه‌های ظریفی پیچاند که بر این باور بودم اگر تکان بخورم تمام تارها متلاشی می‌شوند. نمی‌دانم این حس را شما هم تجربه کرده‌اید یا نه ولی من از زن‌های مقتدر و نام داران هر عرصه‌ای از فضا تا قلم تا بیزینس های گوناگون نام زنی را با خود داشته باشد من گویی در حال قدم زدن روی سطح مریخ پای ننهاده شده‌ام. آن‌قدر این روز دل‌چسبی بود که دلم نیامد با شما در میان نگذارمش. روزهایتان دل‌چسب.