خانم‌جان قندی بود.
می‌دانید که منظورم چیه
اره، درست حدس زدید مرض قند داشت
اون وقتا انقدر عادی نبود شاید چون آگاهی از بیماری‌ها خیلی کم بود
هر کی پرخور و چاق‌وچله بود براش اسپند دود می‌کردن که چشم نخوره
بعد که شب تا صبح ده بار می‌رفت دسشویی تازه بدشون نمی‌آمد یه سری هم به دکتر بزنن دکتر رفتن و آزمایش دادن همان و مصیبت کنترل قند یه دردسر تازه. کجا بودم، آره خانم‌جان چون قند داشت باید نان دو آتیشه یا کمی بیشتر از برشته می‌خورد اونوقتا هم انقدر نون‌های مختلف نبود یه سنگکی بود دو سه تا کوچه بالاتر از خونه مون. از مدرسه که می‌رسیدم به خونه فکر کنم کلاس دوم بودم با کلی دندونای ریخته نریخته روپوش یقه‌سفیدم تنم بود که ماما یه یک تومنی با یه پارچه نخی می‌داد دستم و می‌گفت بدو نون خانم‌جان رو بگیر هرروز هم همون حرف دیروز رو تکرار می‌کرد به شاطر بگو دو آتیشه بگو مریض داریم. من دوچرخه دسته آبی‌ام را که حکم قالیچه سلیمان را داشت سوار می‌شدم باسرعت باد تا می‌رسیدم به نونوایی دوچرخه‌ام را لم می‌دادم به گونی‌های روی‌هم تلنبار شده آرد کنار دیوار و بدون نگاه به چپ و راست یا آدمای توی صف دستم را که با پابلندی به تخته چوبی نونوایی می‌رسید دراز می‌کردم و با دادن پول سفارش هرروز ماما را تکرار می‌کردم. صدای پشت‌سری هامو می‌شنیدم که می‌گفتن مرض قند بد دردیه خدا مگر خودش شفا بده. آخه اون روزا مرض قند یعنی قطع پا و کوری و ازکارافتادن کلیه‌ها بود، حالا هم هست، فرق که نکرده، ولی مردم خیلی اطلاعات پیدا کردن. یه چیز دیگه هم اونوقتا بود تو صف نونوایی ها، صف یکی‌ها نبود همه ده تا بیست‌تا دوازده‌تا نون برمی‌داشتن نمی‌دونم شایدم بوده ولی من که یادم‌می‌آد وای نمی‌ایستادم یه دونه سنگک برشته را تا می‌ذاشت رو تخته جلوی در نونوایی اگر مرد یا زنی پشت سرم بود برام تا می‌کرد و لای پارچه می‌داشت و می‌داد دستم و با دعایی من رو راهی می‌کردن. همه کیفش به این بود که وقتی نون داغ برشته رو به دست خانم‌جان می‌دادم از ته دل می‌گفت الهی دخترم بری که خیر از روزگار ببینی. الان که می‌نویسم اشکم راه افتاده می‌دانید چرا؟ غیر از دل‌تنگی دنبال کسی می‌گردم که اونجوری که خانم‌جان دعا می‌کرد دعایم کنه تا بتونم از این روزا رد بشم.