بندها

بندها

نمی‌دانم چرا، نمی‌توانم از بندهایی که من را به گذشته وصل کرده جدا شوم. هر بار که پشت لب تابم می‌نشینم تا با نفس عمیق کشیدن، آمادگی‌ام را برای نوشتن اعلام کنم. تمام زنگ‌هایی که ریسمانشان تاروپود ذهنم را در برگرفته به صدا درمی‌آیند، گاهی صدای زنگ دبستان کافی است تا سال‌ها من را به عقب برد، جایی که کیف مدرسه‌ام با همه سبکی، برای شانه‌هایم آن‌قدر سنگین بود که برای کشیدنش، نفس‌نفس می‌زدم. تا به خانه برسم.
گاهی فکر می‌کنم، نکند از راسته بندپایانم!
انگار تمامی سلول‌های تنم، اسیر بندهایی است که همه‌شان متصل به یکدیگرند و هیچ‌کدامشان را نمی‌توان قطع کرد. همه در هم چنان تنیده شده‌اند که مفری نیست و من چنان دوستشان دارم که گاهی خودم با کشیدن ریسمان‌های آویزان دوست دارم بدانم کدامین زنگ به صدا درمی‌آید؟ تا با آوازش به رقص با کلمات بپردازم.
دوستشان دارم، همه آن بندهایی که گذشته من را در برگرفته‌اند. بعضی‌هایشان زمانی حکم طناب دار را برایم داشته‌اند، آن‌قدر گلویم را فشار داده‌اند که سیاه شده‌ام و دوباره چنان رهایم کرده‌اند که میان زمین و آسمان معلق، بی چتر نجاتی، فرود آمده‌ام و هنوز آثار شکستگی و کبودی‌شان بر تنم هویداست.
اما همان بندهای سیاه هم متعلق به من است، دوستشان ندارم ولی هستند، کیست که اسیر این بندها نبوده باشد؟
گاهی فکر می‌کنم یک‌بار برای همیشه تمامشان را قیچی کنم، اصلاً به این فکر کنم:
از دی که گذشت
هیچ از او یاد مکن
فردا نیامده است
فریاد مکن
نه نمی‌توانم، من با این بندها هرروز بندبازی می‌کنم، تو کوچه‌ها تو خیابون‌ها دو سر طناب تو دستم، آن‌قدر بپر می‌کنم تا خسته بشم. دوباره فردا، روز از نو، نه من بندهایم را دوست دارم.
برای نوشتن، برای زندگی کردن، برای آزادی!

By |۱۳۹۸-۵-۱۵ ۱۹:۰۲:۲۴ +۰۰:۰۰مرداد ۱۵ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون ديدگاه

درباره نویسنده :

شاید علاقه عجیب من به بوی کاغذ تا نخورده، میل خط خطی کردنشان را از کودکی در من بیدار کرد، تا آنگاه که توانستم بنویسم، دیگر از خط خطی کردن دست بر داشتم، دوستش دارم، نوشتن را می گویم، درست بسان عبادت، قلم معبد من است. به معبدگاه من خوش امدید.

ثبت ديدگاه