چه اشتباهی کردم، کاش به قول ماما، قلم پام میشکست و دیدن این دختر نمی رفتم. ولی نه اتفاقا خوب شد که رفتم، این دردها را باید دید، جامعه هم درست شبیه یه کلینیک بزرگه، هر روز با آمدن یه بیمار جدید، در بین صدها بیمار عادی برخورد میکنی. همه که سرما خوردگی و اسهال ندارن. یکی میاد که نشانه هایی که از بیماری اش گزارش میشه شبیه هیچ کدام از علایم بیماری های شناخته شده نیست، میریم سراغ بیماری های ناشناخته که احتیاج به بستری و گرفتن آزمایش های تخصصی داره. ولی بعضی اوقات بیمار نمی پذیره که مشکل داره، این دقیقا بیماریه که من متاسفانه مجبور به زیارتش شدم و به تقلید از سایر مهمانهای دیگر مجبور به تظاهر کردن و احساس خوشحالی از دیدن آن دیوانه از بند رسته شدم.
باور نمی کنید اگر این آدم با این مشخصات از پیش اعلام شده اگر خواستگاری دختر شاه پریان هم می رفت، پادشاه، ندیده، دخترش را به عقد ایشان در می آورد. من تعجبم از این دوستم که سالها خدمت در آموزش و پرورش را در کار نامه اش دارد، چگونه پس از رویت ایشان و نگاه کردنهای پی در پی اش به اطراف، متوجه بیماری صعب العلاج آقای خواستگار نشد، آقا، با دارا بودن کارنامه علمی از برترین دانشگاه ایران و پستی بسیار در خور تامل، از بیماری شکاکی رنج می برد، باور کردنی نیست که همسرش از خانواده ای فرهنگی، دارای سه دختر با ظواهری کاملا شرقی و معتقد به حفظ آیینت سنتی ایرانی واز زیبایی هم بهره مند، انقدر که این خانواده آقای داماد آمدند و رفتند و واسطه فرستادند، پدر دختر هم که فردی بسیار آرام، نجیب و بی حاشیه روزگار می گذراند، با توجه به اینکه علی الظاهر همه چیز مناسب بود پذیرفتن و مثلا عروس و داماد به خوبی و خوشی وارد دنیای مشترکشان شدند. مدت زمان کوتاهی بعد از شروع زندگی شان هم ما خبر دار شدیم که ترانه خانم در استانه مادر شدن است. مدتی هم از آذر خانم مادر ترانه بی خبر بودیم، می دانستیم که برای کمک به دخترش نزد او رفته، همین یکی دو ماه پیش به شکل اتفاقی، تو کانون بازنشستگان، آذر را دیدم به نظرم آمد که زیاد از نوه دار شدنش خوشحال نیست، جای تعجب داشت، اولین نوه، همیشه خیلی با شور و هیجان توام است ولی قیافه آذر حکایتی دیگرداشت. تا چند روز پیش که تماس گرفت و دعوت، که ترانه و همسرش و نوه اش از دماوند آمده اند و عصرانه ای دورهمی ترتیب داده. من و دو تن از دوستان هم که هدیه تولد، به دنیا آمدن نوه دوستمان را نداده بودیم به دیدن ترانه رفتیم. باور کردنی نبود در عرض یکی دو ساعت نشستن ما در انجا، جناب داماد که حالا خیر سرشان پدر نوزاد دختری هم شده بود، سه چهار بار با زنگ زدن به همسرش کنترل اوضاع را با تماس تصویری رصد میکرد که کی آمده؟ تعداد نفرات؟ مرد همراه کاروان هست یا خیر؟ عکسی از ترانه و بچه گرفته نشود. من که به لطف سالها کار کردن، در مکانی که فقط با خانمها و خیلی کم پیش می آمد که ارباب رجوعی مردانه داشته باشم، آژیر های ذهنم شروع به نواختن کرد. داشتم به تنگی نفس دچار میشدم، از اظطرابی که ترانه را در برگرفته بود و نگرانی از اینکه شوهرش داشت می رسید من را آشفته کرد، با اشاره به دوستان و دادن هدیه، با روبوسی و آرزوی خوش قدمی بچه برای زوج جوان در حال ترک آنجا بودیم که جناب داماد دیروز و پدر شده این روزها رسید. از چشمان بیمارش به راحتی میشد پی به عدم سلامتش برد، ولی نوع بیماری اش را نمیشد حدس زد. فقط در جواب سوال دوست دیگرمان از آذر که چقدر تلفن ترانه زنگ میخورد، با لبخندی مصنوعی از اظهار علاقه شدید همسرش به ترانه سخن گفت.
من با خروج از آنجا با چند نفس عمیق حال خودم را خوب نمودم، در غیر اینصورت، قادر نبودم، رانندگی کنم.
از آنجایی که سابقه دوستی من و اذر مادر ترانه به سالها قبل می رسد، امروز که ترانه رفته بود، زنگ زدم. نمی خواستم سخنی پیش بکشم، مگر اینکه خودش به سخن می آمد که متاسفانه یا خوشبختانه پیش کشیده شد. آذر با گریه، شروع کرده بود که ترانه داره از درون میسوزه ووووووگفتم ترانه مگر عقل نداشت؟ بچه دار شدنش را چرا کلید زد؟
گفت:
حدس زده با اومدن بچه حال همسرش خوب میشه.
گفتم حدس؟ بر پایه حدس، بچه دار شده؟ از کی تا حالا از بچه به عنوان دارو استفاده شده؟دوست من؟ بانوی دنیا دیده، تو به عنوان مادر، چه نقشی داشتی؟ وظیفه ما که تمام شدنی نیست. بعد از ازدواج فرزندانمان تا زنده ایم باید حواسمان جمع باشد. در حد راهنمایی، نه دخالت. بی هیچ نتیجه ای سخن را کوتاه و با خداحافظی تلفن را قطع می کنم؛ و از اینکه چرا فکر می کنیم چون زن زاییده شدیم باید سکوت کنیم و تحمل.
واقعا چرا؟ کاش، این جور بیماری ها هم علایمی داشت که قبل از ازدواج، با مشاهده درجه تب، یا رنگ پریدگی، یا هزار کوفت و زهر مار دیگه ای میشد جلوی این وصلت های بی سرانجام را گرفت.