بابا واحد

بابا واحد

سال‌ها پیش در محله قدیمی‌مان، درختی بود بزرگ و پربار با میوه‌ای کمی از آلبالو بزرگ‌تر و به رنگ سبز مایل به زرد. وقتی میوه‌ها، به رنگ زرد درمی‌آمد، یعنی رسیده شده بودند. پسربچه‌های محل، به خاطر چسبندگی شیره این میوه در تابستان، برای ساختن بادبادک‌های کاغذی و چسباندن تکه‌هایی که باید به شکل زنجیر درمی‌آمد، از آن استفاده می‌کردند. این تنها درختی بود که همسایه شده بود با درخت پیری در باغ کوچک عمویی که همه او را با جان‌ودل “بابا واحد” می‌خواندنش.
بابا واحد محل ما، باغچه خانه‌اش میعادگاه جوان‌ها بود. تنها باغچه‌ای که درختانش آن‌قدر سایه داشت که هر رهگذری را بر آن می‌داشت که هر جوری هست دمی زیر درخت بنشینند و با خوردن لیوانی آب‌خنک از کلمن بزرگی که هرروز صبح زود، بی‌بی بعد از نماز صبح، آن را پر از تکه‌های یخ می‌کرد و می‌گذاشت روی تخته‌سنگ بزرگی که کنار درخت بود و می‌گفت هرکسی که هر باری که کسی از آن آب بخورد ثوابش می‌ماند برای بچه‌هایم و همین بود و همین هم شد.
هرروز غروب، در شهری که نه ماه از سال، رخت تابستان تنش بود، تنها باغچه بابا واحد بود که جوان‌ها را دورهم جمع می‌کرد و او برایشان از حافظ و مولانا شعر می‌گفت.
بابا واحد مدرسه نرفته بود، ولی عشق و علاقه قلبی‌اش به ادبیات، بانی آن شده بود که با گوش دادن به اشعار فردوسی و حافظ، دلش را دیوانی سازد از این دو بزرگ و ما با همه کودکی و ناآشنا با شعر، از حسی که از گوش دادن به شعرخوانی‌های او می‌گرفتیم، تن به سکوت می‌دادیم.
دم دمای غروب بابا واحد، خودش درختان را آب‌پاشی می‌کرد. بوی برگ‌های شسته شده و خاکی که ذره‌ذره آب را حریصانه می‌بلعید تا گلویی تازه کند. عطر پیچیده برگ‌های درخت کُنار با میوه‌های عناب مانندش همه‌مان را میهمان باغچه کوچک و دل بزرگ بابا می‌کرد.
سال‌ها ماندگاری در آن خانه و گذشت پاییز و بهار آن دو درخت کهن‌سال را شیفته گوش دادن به غزلیات حافظی کرده بود که شبانه‌های بسیاری را تجربه کرده بودند.
آخر و عاقبت اما، آن خانه کوچک شد و بچه‌ها بزرگ. بالاخره روزی رسید که بابا واحد، برخلاف میلش مجبور به فروش خانه‌ای شد که صفایش زبانزد کوچه‌پس‌کوچه‌های شهر بود.
وداع تلخی بود میان بابا واحد و درختانش، او زیر گوش آن‌ها سخن‌ها گفت و از اینکه مجبور شده آن‌ها را ترک کند به گریه افتاده بود. خودش هردو نهال را آنجا غرس کرده بود و بزرگشان کرده بود و برایشان هر شب حافظ خوانده بود. برایشان سلامتی و سرسبزی همیشگی را آرزو کرده بود.خداحافظی تمام شد و بابا واحد بادلی که پیش آن‌ها جا نهاده بود رفت و گذشت سالی تا دوباره از آن باغ عبور کند. شنیده بود که درختانش امسال زیر بار میوه دادن نرفتند، تعجب نکرد، می‌دانست که حتماً کسی برایشان آواز نخوانده و یا با عشق سرسبز شدنشان آبی پای آن‌ها روان نکرده، بعد از رفتن از آن خانه، بابا واحد چند سالی بیشتر زندگی نکرد، ولی قبل از رفتن او، هر دو درخت آنجا را، چون دیگر میوه نداده بودند، سر بریدند.

By |۱۳۹۸-۶-۱۷ ۱۷:۰۷:۵۲ +۰۰:۰۰شهریور ۱۷ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون ديدگاه

درباره نویسنده :

شاید علاقه عجیب من به بوی کاغذ تا نخورده، میل خط خطی کردنشان را از کودکی در من بیدار کرد، تا آنگاه که توانستم بنویسم، دیگر از خط خطی کردن دست بر داشتم، دوستش دارم، نوشتن را می گویم، درست بسان عبادت، قلم معبد من است. به معبدگاه من خوش امدید.

ثبت ديدگاه