داشتم رخت های جمع شده دوسه روز گذشته را داخل ماشین می‌ریختم که با لکه آب اناری روی بلوزسفید م مواجه شدم.از بقیه لباس‌ها جدایش کردم تا شاید بتوانم فکری برای از بین بردن این لکه انجام دهم.با نگاه دقیق‌تری به غلظت لکه با خودم گفتم نه این کار من نیست کار خشک‌شویی بیرون هم نیست .باید از خیرش گذشت یا قبول کنم باکمی کم‌رنگ‌تر شده‌اش براثر شستشو کنار بیایم.تن به گزینه دومی دادم .چون خیلی دوستش داشتم.یک‌باره یاد جمله‌ای افتادم که همین یکی دو روز پیش در کتاب بهترین داستان‌های جهان خواندم .جمله‌ای از روب گریه نویسنده فرانسوی”آیا هر انسان با لکه‌ای نا زدودنی دست‌به‌گریبان نیست؟”
با خواندن همین جمله کتاب را بستم.نکته‌ها داشت.
لکه .انسان .نا زدودنی.ذهنم مانند سی دی که در دستگاه قرار می‌دهیم ویکباره با چرخشی سریع به عقب می‌ایستد و شروع می‌کند .تمام آدم‌های اطرافم ،خودم را در حالت‌های مختلف ،خواهر،برادر،بچه‌هایم ،حتی پدرم که هیچ‌گاه نتوانستم اندازه پر کاهی لک روی شخصیتش پیدا کنم،نمایش دادن ..بعضی‌ لکه ها مثل جوهر مرکبی بودند که هیچ‌گاه کم‌رنگ نخواهند شد،ولی همه لکه‌هایی چه کوچک چه بزرگ را داشتند .شاید خودشان نمی‌دیدند،خودشیفتگی،غرور،حسادت،بدبینی،تنگ‌نظری،خساست،بی‌حساب‌وکتاب بودن،وووووووووووانقدر لکه‌های دیگری از افرادی که می‌شناختم روی مانیتور ذهنم آمدند و رفتند که با خودم گفتم کاش لکه های روی آدم‌ها هم مثل لک انار یا چایی روی لباس پیدا بود،ولی نه ،این‌طور نیست .لکه‌های آدم‌ها درونی است و با پوششی هرچقدر ساده هم قابل پنهان کردن است .پس با خودم گفتم باید بی‌خیال لکه انار شوم ،مردانه ایستاد ه پای حرکتش ،درست وسط بلوزم ،ایول به انار .کاش می‌توانستیم انار باشیم.