اردو

پسر بزرگم تازه‌وارد شانزده‌سالگی شده بود که مجبور شد به‌اتفاق سایر کاسب‌های محلی که در آنجا ما هم صاحب‌دکان کوچکی بودیم برای پی گیری سرقت شبانه‌ای که رخ‌داده بود به آگاهی مراجعه و از طریق ثبت دوربین‌هایی که فیلم سرقت را ضبط کرده بودند به آنجا مراجعه کنند شاید بنشانند از طریق شناخت سارق کمکی به مالباخته‌ها کرده باشند. پا گذاشتن به مکانی که شبیه هیچ‌کدام از جاهایی که تاکنون رفته و دیده بود متفاوت زمین تا کیهان با سایر مکانه‌ای قبلی امرا چنان به ترس و وحشت دچار کرده بود که هیچ‌گاه فکرش را هم نکرده بود زیرپوست شهر همین بغل گوشمان چه جوان‌هایی اسیر توهمات یک‌شبه پولدار شدن با دسترنج دیگران یا افتادن در چاه سوداگران مواد بر سر آدم‌ها بیاورد. طرفه‌ای ظهر بعد از بستن مغازه و آمدن به خانه بود که آمد، به‌راحتی می‌شد در یک نگاه دید که مچاله شده، گویی دیدن جوان‌هایی که اسیر دستبند و پابند با تحقیر به هر سوی می‌کشاندنشان روح پسرک شانزده‌ساله‌ام را در هم کوبیده بود سعی کردم با از هر دری سخنی کمی امرا از حال و هوایی که امرا زخمی کرده بود دورش کنم که پسرک دوازده‌ساله‌ام از اردو رسید. انحا را با دو اتوبوس برای بازدید از کارخانه تهیه و بسته‌بندی کیک درنا برده بودند؛ و با پولی که با خود برده بود با کوله‌ای پر از بیسکویت و کیک خندان وارد خانه شد و چقدر خوشحال که توانسته برایمان باقیمتی کمتر از قیمت سوپر آن‌ها را تهیه کند.
با دیدن برادرش که برخلاف همیشه که مشتاقانه حضور یکدیگر را در خانه جشن می‌گیرند یک‌باره کوله‌اش را زمین گذاشت و با نگرانی از من پرسید ماما اتفاقی افتاده؟ گفتم چیزی نیست برو دستت رو بشور می‌خواهم غذا را بکشم. تا رفتن با دلهره او به روشویی روبه پسر بزرگم گفتم ماما سعی کن محیط خانه را به هم نریزی این بچه با چه شوقی آمده، ببین چقدر برای خودش و تو سوغاتی تهیه‌کرده، کمی مکث کرد بلند شد با رفتن به‌سوی برادرش و بوسه‌ای هرگونه او گفت داداش چقدر خوشحالم که به تو اردو خوش گذشته ولی باور کن من امروز شاهد چیزهایی بودم که کاش می‌شد به‌جای بردن نوجوانان به گشت‌وگذار در کارخانه شکلات‌سازی شمارا از همین سن
با اجرای هماهنگی‌هایی به دیدن از زندان‌ها می‌بردن، باور کن خیلی اثربخش‌تر از این بازدیدها خواهد بود به چه درد پسر نوجوانی مثل تو و دوستت می‌خورد بازدید ازاین‌گونه جاها، باید رفت آن‌طرف زندگی را هم دید که چه نوجوان‌هایی در سنین اوایل دبیرستان براثر اشتباهی بسیار ساده شاید در حد یک شوخی کودکانه مهر قاتل به پیشانی‌شان خورده، میان صحبت‌هایش می‌روم و با خنده می‌گویم خوب حالا برویم ناهار بخوریم میدانم حسابی گرسنه‌اید، بعد از جمع‌کردن میز خودم به فکر فرومی‌روم، چقدر پسرم از صبح تا ظهر بزرگ‌شده بود. اصلاً حرف زدنش تغییر کرده بود شاید یک دلیلش ترس بود ولی هر چه بود راست می‌گفت، شاید بهتر بود نوجوان‌هایمان بازشی تا هم روبرو شوند قبل از اینکه زشتی‌ها سیاهشان کند.

By |۱۳۹۸-۶-۱۶ ۲۰:۳۸:۵۹ +۰۰:۰۰شهریور ۱۶ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون ديدگاه

درباره نویسنده :

شاید علاقه عجیب من به بوی کاغذ تا نخورده، میل خط خطی کردنشان را از کودکی در من بیدار کرد، تا آنگاه که توانستم بنویسم، دیگر از خط خطی کردن دست بر داشتم، دوستش دارم، نوشتن را می گویم، درست بسان عبادت، قلم معبد من است. به معبدگاه من خوش امدید.

ثبت ديدگاه