به سرم زده بود یک روز هر جور شده کفش و کلاه کنم بروم محله‌ قدیمی مان، ولی همیشه با یک بهانه جدید از سر بازش می‌کردم، تا اینکه به بهانه تهیه کلید یدک خانه،راهی محل قدیم شدم. از سر کوچه که پیچید، هیچ‌چیزی توجهم را جلب نکرد، شاید چون هیچ چهره آشنایی را نمی‌دیدم، دلسرد از آمدنم، تصمیم گرفتم برگردم، میان زمین و هوای ماندن و برگشتن بودم که یک‌باره:
اره خودش بود، طلعت خانم را می گویم، دولا و کوچک‌تر از قبل، قدم‌هایم را کمی تند کردم، داشت از روبرو می آمد، یک دستش را به دیوار می کشید تا کمک حال راه رفتنش باشد ، پریدم بغلش کردم، نمی‌خواست از کنار دیوار جدا شود، با دستانش شروع به مسح کشیدن صورتم کرد، گفت:دخترجان، صورتت بیار جلو تا بتوانم ببینم، صورتم را که مماس صورتش کردم، شروع کرد به ترکی حرف زدن و قربان صدقه رفتن، من شروع به بوسیدن دستیان چروکیده‌اش کردم، دستانش را پس می‌کشید، قدم‌زنان تا در خانه قدیمی‌اش راه افتادیم، به‌سختی راه می‌آمد جلوی خانه‌اش، همان روی سکوی کوچولویی که به زور جای دوتا بچه می شد، خودم را کنارش جا دادم، دمپایی‌های بزرگش توجه ام را جلب کرد انگشتان حنا گرفته‌اش و موهای نقره‌ای که از زیر چارقد رنگ و رفته‌اش نمایان بود برای خودش حکایت‌ها داشت، سراغ هر که را می‌گرفت با لبخند می‌گفتم: همه خوب‌اند، از آن‌هایی که رفته بودند، سخنی نگفتم، گفتم:
_ حالا شما بگو، دوست دارم بشنوم که بعد از رفتن حمید به سربازی و شهید شدنش، چرا این محل رو ترک نکردی؟
_ کجا می‌رفتم مادر؟ باکی می‌رفتم؟
_ مگر همه نرفتن، آن‌ها با چی رفتن؟
_ همه یا با بچه هاشون، یا با شوهراشون.
_ خوب شما هم‌دست مردت رو می‌گرفتی و می‌رفتی. اینجا یک‌زمانی محله بود که همه بچه ها تو کوچه باهم بازی کردند، بعد از رفتن آن‌ها….. نمی‌دانم چی بگم طلعت خانم.
_ مادر آخه تو که نمیدونی چی به سرم اومد، شما اینجا بودید که من بعد از رفتن حمید، دیگه نتونستم اون آدم قبلی بشم، چشمام هم که وقتی رفتم دکتر، گفت خیلی دیر آمدی نمیشه کاری کرد.
_ خوب چرا دیر رفتید؟
_ مادر اون باری هم که رفتم دختر صاحبخونه مون خیر ببینه من رو برد.
_ پس شوهرتون، چرا به فکرتون نبود.
_ کی؟ حاجی؟
_کی حاجی شد؟ اون که تو عمرش یه روز هم سر کار نرفت، همش این شما بودی که با دوخت دوز اون خونه رو می چرخوندی، یادمه همه یقه های سفید رو پوش هامون رو شما میدوختی.
با اه عمیقی گفت قربون اون روزها مادر، کجا نشستی ببینی آقا بعد از شهید شدن حمید رفت مکه، به من هم خیلی گفت، ولی هیچ وقت دلم نیومد، حج برا چی بود؟ میخواستم برا کی سوغاتی بیارم؟ کی میخواست بیا استقبالم؟ اون رفت و حاجی شد وبعد هم یه تیکه کاغذ از پیشنماز آورد که تو دیگه زنیت نداری، واون میتونه بره زن بگیره.
_ میگم شما چه کار کردی اونوقت؟
_ چه کار باید می‌کردم مادر؟ اون مرد بود زن میخواست.
_ اون مرد بود؟ یک عمر شما کار کردی؟
_ دخترم گذشت من حلالش کردم، مادر که نبود بدونه کجای دل ادم اتیش میگیره، مرد بودوزن میخواست.
دارم کلافه میشوم بلند میشوم دستانش را دراز میکند به نشانه بلند شدن، بلندش میکنم، تنگ در آغوشم می فشارمش، بوی خاک تربت میدهد، هم بوی گلاب، نمیخواهم گریه کنم، بغض بدی راه گلویم را بسته، اصرار میکند که بمانم، وعده می دهم که با مادر خواهم آمد، ترکش میکنم، از کوچه بااا شتاب بیرون می آیم، زیر لب زمزمه میکنم:
مرد، زن، آری او مرد بود، باااییید می رفت من دیگر زنی برایش نبودم که زنانگی کنم،عجب.