همیشه از دزد می‌ترسیدم. از بچگی، خیلی کوچک بودم که شب‌ها از ترس دزد، خواهر بزرگم را بیدار می‌کردم و می‌گفتم: می‌نوش، بیدار شو، من می‌ترسم: او بیدار که می‌شد بااینکه فقط دو سال از من بزرگ‌تر بود من رو بغل می‌کرد می‌گفت: دزد کجا بود؟ بعد خودش را انقدر جمع‌وجور می‌کرد تا من کنار او در امنیت کامل بخوابم. صبح موقع صبحانه، مادر بود که می‌پرسید چرا سر جای خودت نخوابیدی؟ من با نگاهی به خواهر بزرگ‌تر رازدارم، می‌گفتم، می‌نوش گفت بیا پیش من. ولی بعد مجبور شدم که اعتراف کنم من از ترس دزد، هر شب خوابم نمی‌برد، برای این است که هر شب تو رختخواب می‌نوش می‌روم. یادش به خیر، بابا، چه خنده‌ای کرد. گفت: دختر بابا را ببین از دزد می‌ترسم؟ باباجان، دخترم، دزد از تو می‌ترسه، اگر بیاد و به بینه کسی بیدارِه یا ممکنه شناخته به شه، دو پاداره، دوپای دیگِه قرض میکنه و فرار میکنه. دزد از دیده شدن می‌ترسه دخترم. اصلاً ازسرت بیرونش کن. دزد کجا بود، باباجان. گذشت، حرفهای پدر، بی‌تأثیر نبود، ولی ترس مبهمی را هم که گوشه‌کنارهای دلم قایم شده بود را اساسی از جا نبرد، بود و بود و بود. بزرگ شدم، تنها دلیلی که کمی آرام شدم هم این بود که در فیلم‌ها می‌دیدم که آرِه، بابا راست می‌گفت: دزدها ترس از دیده شدن دارند: پس نباید من بترسم، دزدها باید ترس داشته باشند که نکند شناخته شوند یا کسی آن‌ها را ببیند. همین دیروز بود، تو سوپر داشتم از یخچال شیر برمی‌داشتم، که نگاهم به صفحه تلویزیون قفل شد. چقدر دزد، باور کنید شب هم نبود. روز، بدون ترس، بی دلهره، با شناسنامه‌هایشان در دست، بی‌نقاب، بی پوشش سروصورت، رو به من، باور کنید زل زده بودند. آمده بودند، چقدر شجاع، چقدر شیک و تروتمیز، با لبخندی که همه دندانهای گران‌قیمتشان را نشان می‌داد. باور کنید، به خدا، راست می‌گویم، آمده‌اند، پس چرا پدر می‌گفت: باباجان دزدها ذاتاً ترسو هستن چون نباید کسی اوَنا رو ببینه وگرنه شناخته میشن و میفتن زندان: باور نمی‌کنید، خودتان تلویزیون را روشن کنید، نگین گیتی دروغ میگِه دروغ‌گو جایش تو جهنمِه این رو همیشه بی بی میگفت مادر از آتیش جهنم حذر کنید.