دل‌شوره‌ام از تابستانی آغاز شد که پسر بزرگم وارد مقطع دبیرستان می‌شد، با شناختی که از او داشتم و روحیه شلوغ این نیمه مرد اقلیم قاره کهن می‌دانستم پا به چالشی گذاشتم تماشایی، سال اول دبیرستان یعنی به قول جنوبی‌ها واویلا! تصمیم گرفتم با مادر دوستش که روحیه‌ای بسیار نزدیک به هم داشتند، مشورت کنم. موافقت کردیم هر دو بهتر است برای ادامه تحصیل در هنرستان ثبت‌نام کنند، حال بگذریم که ما چه کشیدیم که ایشان کمی تحقیق کند. اما از پسرم بگویم که سخت نگران این انتخاب دبیرستانش بود ! تنها تفاوت این بود که ما به دنبال تحقیقات مدرسه بودیم ایشان به دنبال تحقیق درباره برند ساعتش، برند گوشی اش، برند لباس اش، برای ورود به مقطع دبیرستان.
وارد حیاط هنرستان که شدم، با خودم گفتم مگر می‌شود صد نوجوان شانزده هفده‌ساله را به خط کرد، و وادارشان کرد که دمی از گوششان استفاده کنند؟ همه‌شان سر صف سعی در نشان دادن ساعت‌هایی که همچنان در دستشان خودنمایی می‌کرد و بحثی پرشور درباره آخرین مدل گوشی هایشان به یکدیگر بودند، من ناامیدانه از این ثبت‌نام، داشتم فکر می‌کردم حالا دوباره حرص‌وجوش خوردن‌هایمان شروع شود، نو‌جوانی است و تیرهای بسیار آماده پرتاب، یادش بخیر مدیری نیک‌نام از خطه طالقان پشت میکروفون آمد، با صدایی گرم و آرام رو به این مجموعه آماده طنز و‌ سینه سپر کرده گفت:
سلام به مهندسین آینده این مرزوبوم، به شما مهندسانی که چرخ‌های صنعت توسعه این مملکت را باید بچرخانید تا جبران زحمتی که مهندسان دیگری برای ساختن این مجموعه، این خیابان و خانه‌هایی که در آن‌ها با امنیت زندگی می‌کنید را بپردازید. او مرتبا همه را با نام مهندس خطاب می کرد تا احترامی خاص را به نوجوانانی که تشنه دیده شدن هستند پرداخته باشد .
یکی از بهترین لحظات زندگی من رقم خورد. وقتی دیدم صد جوان حداقل متظاهر به شورشی بودن، کوچک شدند، جمع شدند و ‌بی نگاهی به اطراف راست ایستادند و سکوت مهمان حیاط هنرستان بود و بس.
با کف زدن‌های ممتد همین متظاهران شورشی، سخنرانی به پایان رسید و مدیر نیک سیرت ، در پایان از نوجوان‌هایی که اینک همه را بانام جناب مهندس فلانی خطاب می نمود، بچه‌ها را به کلاس‌هایشان راهنمایی کرد و از ما خواست نگران نباشیم، آنجا فهمیدم که تجربه یک مرد مو سپید نموده در فرهنگ و آموزش، چگونه ما را سوار کشتی آرامش نمود و از غوغای امواج رها کرد.