امروز ویدیویی از تجربیات پزشکی به دستم رسید که کم از زلزله‌ای که می‌لرزاند و فرومی‌ریزد بناهای محکمی را، نبود.
پزشکی که مطب را رها کرده بود تا در دامان طبیعت جستجو کند: درمان ، آدم‌ها را.
نمی‌شود که یک جمعییت هشتادمیلیونی مریض باشند، نمی‌شود که این‌همه سردرد باشد؟ شاید جایی از “دردسرها” ریشه می‌گیرد. یا این‌همه “دل‌درد” که نشاءت گرفته از “درد دل‌هایی” است که نمی‌توان بازش کرد. راست می‌گفت که اگر دلت گرفت پیش هیچ دکتری نرو ، هیچ متخصصی نمی‌تواند دل‌گرفته را درمان کند. علاجش، یافتن یک آدم امن است، یکی که بتوانی بی‌دغدغه، بی نگرانی، همه حرفهای درونت را برایش بگویی.
“آدم امن یافتن” در این دوران تنها دارویی است که میدانی هیچ عوارضی پس از طول درمان ندارد.
هرچقدر هم که “درد دلت” سخت باشد او می‌تواند تنها با گوش سپردن به تو، بگذارد، تو همه پنبه‌های دلت را بیرون بریزی، همه آن‌هایی که گلوله شده‌اند و شب‌هنگام، چنان سفت می‌شوند که نمی‌گذارند بخوابی.
بلند می‌شوی، با کشیدن دستی روی آن، جای گلوله‌های سفت شده را می‌یابی، سعی می‌کنی پایت را جای سرت و بالعکس جابجا کنی، ولی نمی‌شود که نمی‌شود!
گلوله تا شکافته نشدن تن تشک، سر جایش جا خوش کرده، باید که بیابی او را، تا شروع کنی از بندهای تشک را بشکافی و بگویی و تا تکه‌تکه شدن پنبه‌ها را ببینی بعد با تعجب، می‌بینی که از گلوله‌های سفت شده خبری نیست! شاید کوچک‌شده‌اند یا شاید همین‌طور که حرف می‌زدی ، بیرون آمده‌اند و دیگر گلوله‌ای نیست، مسح می‌کنی تنت را، نه، واقعاً نیستند. رفته‌اند، باور کن! با خودت میگویی، یعنی تنها داروی دل‌درد من، درد دل‌های کهنه‌ای بود که گلوله شده و راه نفس و غذا خوردن ام را گرفته بود؟
فهمیدم، باید بروم برای بیمارانی که از درد دل بی‌تاب‌اند ،بنویسم:
“عزیزان من، سراغ داروخانه‌ای را بگیرید که آدم امن را به شما معرفی کند تا خوب ،‌خوب، شوید”.