Loading...
خانه۱۳۹۸-۲-۲۶ ۱۶:۳۸:۳۰ +۰۰:۰۰
avatar giti

شاید علاقه عجیب من به بوی کاغذ تا نخورده، میل خط خطی کردنشان را از کودکی در من بیدار کرد، تا آنگاه که توانستم بنویسم، دیگر از خط خطی کردن دست بر داشتم،
دوستش دارم، نوشتن را می گویم، درست بسان عبادت،
قلم معبد من است.
به معبدگاه من خوش امدید.

داستان کوتاه
داستان صوتی
داستان کودک
جستار
داستان دنباله دار

جدیدترین نوشته ها

جدیدترین داستان ها را بخوانید

تابستان چهل و هفت

یکی از بهترین شادی‌های دوران کودکی‌ام، روزی بود که عددها را یاد گرفتم خواندن را یاد گرفتم، درست به یاد دارم: تابستان چهل‌وهفت. از اینکه دیگر در بازی‌های گروهی من را نخودی محسوب نکنند یا مجبور نباشم یارکمکی داشته باشم، لذتی می‌بردم، وصف نشدنی. همان روزهایی بود که تازه چرخ [...]

  • دنیا مال ما بود

دنیا مال ما بود

تابستانی مدارس که شروع می‌شد، از خوشحالی رقص‌کنان، گویی که عید آمده، سرخوش و لی‌لی‌کنان، [...]

  • اقای مهندس

آقای مهندس

دل‌شوره‌ام از تابستانی آغاز شد که پسر بزرگم وارد مقطع دبیرستان می‌شد، با شناختی که [...]

نفس

نفس اول - « دم، بازدم، نفس! نفس بکش! نفس عمیق! دوبار! دم ، بازدم! [...]

  • غنیمت ارزنده

غنیمت ارزنده

این روزها از هر کوچه‌ای که سوپری، بقالی در آن باشد گذر کنید، احتمالابا کیسه [...]

پربازدید ترین نوشته ها

پربازدیدترین داستان ها را بخوانید

آقای مهندس

دل‌شوره‌ام از تابستانی آغاز شد که پسر بزرگم وارد مقطع دبیرستان می‌شد، با شناختی که از او داشتم و روحیه شلوغ این نیمه مرد اقلیم قاره کهن می‌دانستم پا به چالشی گذاشتم تماشایی، سال اول دبیرستان یعنی به قول جنوبی‌ها واویلا! تصمیم گرفتم با مادر دوستش که روحیه‌ای بسیار نزدیک [...]

  • دنیا مال ما بود

دنیا مال ما بود

تابستانی مدارس که شروع می‌شد، از خوشحالی رقص‌کنان، گویی که عید آمده، سرخوش و لی‌لی‌کنان، [...]

  • اقای مهندس

آقای مهندس

دل‌شوره‌ام از تابستانی آغاز شد که پسر بزرگم وارد مقطع دبیرستان می‌شد، با شناختی که [...]

نفس

نفس اول - « دم، بازدم، نفس! نفس بکش! نفس عمیق! دوبار! دم ، بازدم! [...]

  • غنیمت ارزنده

غنیمت ارزنده

این روزها از هر کوچه‌ای که سوپری، بقالی در آن باشد گذر کنید، احتمالابا کیسه [...]

مشاهده همه نوشته ها